![]() |
![]() |
|
| روزمرگیهای من |
|
تازه تازه داشتم از حال و هوای پیمان در میودم و خودم را برا امتحان ها آماده می کردم که یک روز ظهر ساعت3 تلفن زنگ خورد و از شانس من مامانم خونه نبود تلفن را جواب دادم اون ور خط صدای پسری اومد که نمی شناختمش مطمئن بودم اشتباه گرفته ولی در کمال نا باوری گفت منزل آقای ... منم گفتم بله بفرمایید گفت شما نیروانا هستین؟ کلم پر علامت سوال بود که کیه؟ گفتم بله شما؟ گفت من کیارشم ! گفتم به جا نمیارم. گفت خوب شما منو نمی شناسین ولی من شما رو خوب می شناسم هر روز می بینمت و کلی هم ازت خوشم اومده گفتم چی کار دارین؟ گفت فقط می خواستم با هاتون بیشتر آشنا بشم! گفتم فکر نمی کنم دلیلی داشته باشه لطفا" مزاحم نشین ! و تق گوشی را گزاشتم داشتم به این فکر می کردم که یا از طرف پیمان یا از طرف مامان بابام و می خوان منو امتحان کنن!تو همین فکرا بودم که دوباره زنگ زد و گفت این کارو نکن با آینده خودت بازی نکن من می تونم خیلی کمکت کنم من مثل یه شانسم که اومده در خونه تو لگد به بختت نزن و من عینه منگا فقط گفتم من نیاز به کمک کسی ندارم!!! و اون گفت به حرفام فکر کن من فردا دوباره باهات تماس می گیرم و خداحافظ و گوشی را گزاشت . من همونجور که گوشی دستم بود و صدای بوق بوق از اون ور خط میومد عین گیجا داشتم به این فکر می کردم که کیه؟ هر چی بیشتر به این فکر می کردم کیه بیشتر از سوالم دور می شدم اون روز با اینکه به اندازه اسال طول کشید ولی گزشت صبح هم تو مدرسه فقط به این فکر بودم که کیه؟تو راه مدرسه همش چشم چرخوندم تا ببینم کسی هست که بهش شک کنم؟ رسیدم خونه مامانم نبود و من باز خوشحال که اگه زنگ بزنه می تونم باهاش حرف بزنم از کنار تلفن جم نخوردم تا بالاخره سر همون ساعت دیروز زنگ زد این دفعه باهاش راحت تر صحبت کردم بهش گفتم منو کجا دیدی؟ گفت امروز صبح که میرفتی مدرسه برا اولین بار از نزدیک دیدم ولی قبلش عکستو دیده بودم گفت عکست رو بک گراند موبایلم و کامپوترم هست و روزی 1000 بار نگاش می کنم .گفتم اگه امروز صبح منو دیدی بگو چی تنم بود ؟(سال پیش داشگاهی روپوش مدرسمون یه سبز خیلی بد رنگ بود) که اونم گفت همون روپوش تابلو مدرستون! اگه اون موقع کسی منو می دید می گفت قیافم شبیه علامت سوال شده بود و این را خودم کاملا" درک می کردم! گفت رشتت چیه؟ منم گفتم داری با خانم دکتره آینده حرف میزنی:) که در کمال حیرت دیدم که می گه تو با اون نمره هات حتما" هم پزشکی قبول می شی گفتم چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فکر نمی کردم از نمرهام خبر داشته باشه و اینو که گفت دو تا شاخ رو سرم سبز شد ! بهش گفتم فهمیدم کی هستی گفت آفرین تو که انقدر باهوشی چرا نمره هات انقدر افتضاحه؟ حسابی داشت لجم را در میاورد! منم همینجوری الکی گفتم تو باید پسر مستخدم مدرسمون باشی چون هم تو مدرسمون میای و من اونجا پرونده دارم و نمره هام و عکسم و آدرس و شماره خونمون توش هست! کلی خندید و گفت ولی عکسی که من دارم با تاپ و دامن کوتاه هست و با عکس پرسونلی مدرستون فرق می کنه! دیگه جدی جدی شاخام زد بالا !می خواست خدا حافظی کنه که من گفتم شمارتو بده من بهت زنگ بزنم ممکن مامانم خونه باشه تو زنگ بزنی ولی اون گفت باشه دفعه بعد بهت میدم. بعد از اینکه قطع کردم احساس کردم از سرم داره دود بلند می شه . یه دوست داشتم به اسم مهرناز که اون یه دوست داشت به اسم آیدا که منم دورا دور از طریق مهرناز می شناختمش و ما سه تا یه دوست مشترک داشتیم که اسمش مهری بود منو مهرنازو مهری خیلی با هم جور بودیم. اون روز به مهرناز زنگ زدم وگفتم یه کار واجب باهاش دارم بیاد پیشم و اونم قبول کرد و عصر اومد خونمون تا شروع کردم ماجرا را براش تعریف کنم تا اسم کیارش را گفتم اون گفت یکی همینجوری به همین اسم به آیدا زنگ زده و آیدا گوشی را داده به باباش و اونم دیگه زنگ نزده .هر چی دوتایی فکر کردیم نفهمیدیم که کیه؟ ما از دبستان تا سوم دبیرستان با هم تو یه مدرسه بودیم ولی فقط دبیرستان با هم خیلی جور شده بودیم ولی اونا هر کدوم پیش داشگاهی یه سمتی رفتن و با هم نبودیم فردای اون روز کیارش زنگ زد وشمارشو داد و من خیلی خوشحال بودم فکر می کردم ببین کیه که انقدر منو دوست داره همه جوره راجع به من تحقیق کرده حتی پیمان هم می شناخت و می گفت خوب کردی باهاش بهم زدی همون روز مهری زنگ زد و گفت مهرناز قضیه را براش تعریف کرده و زنگ زده بود تا از خودم راجع بهش بپرسه منم گفت مهری بالاخره شمارشو داد و قرار شد شنبه که اولین امتحان ترم را می دیم بیاد دنبالم مهری گفت شمارش چنده؟ گفتم چی کار داری و اون گفت هیچی همین جوری و من تا 300 اول شمارش را گفتم اون سریع بقیه شمارشو گفت و گفت این مهرداد دوست پسره قبلی منه دیگه جوابشو نده منم هاجو واج داشتم گوش می کردم که اون گفت یه عمله کچل که یه وجب بیشتر قد نداره تازه یه پیکان کهنه هم داره داشت شاخام در میومد تعریف مهرداد را قبلا" از مهری شنیده بودم 1 هفته نشده بود که با هم دوست شده بودن که مهرداد به مهری یه خط و یه گوشی داد همیشه مهری ازش تعریف می کرد و تو تولد یکی از دوستامون مهری با اون گوشی کلی ازمون عکس گرفته بود و خوب طبیعتا" شماره هامون هم توش سیو بوده و روزی که مهرداد با مهری بهم میزنن مهری خطشو با همه چیزای توش پسش می ده اول که کلی با مهری دعوا کردم که تو باید عکس ها و شمارها رو پاک می کردی و بعد پسش می دادی اونم کلی معضرت خواهی که یه دفعه ای شد و......... هر چی فکر کردم دیدم یه جای کار می لنگه مهری همیشه از اون تعریف کرده بود ولی الان داره اینجوری میگه مونده بودم که چی کار کنم تازه مهری هم چون نقطه ضعف منو می دونست گفت این پسره روانیه باهاش بیرون نریا یواشکی ازت عکس می گیره به مامانت نشون میده تازه شاید صداتو از پشت تلفن ظبط کنه !!!!!!!به مهری گفتم که دیگه باهاش حرف نمی زنم و قطع کردیم! درونم جنگی به پا شده بود که نگوووووووووووو دیگه داشت حالم از همه پسرا که فقط می خوان ما دخترا رو بازی بدن بهم می خورد اون از امیر این از کیارش یا همون مهرداد! 5 مین از تماس مهری نگذشته بود که مهرداد زنگ زد تا الو گفتم شروع کرد مثلا" توضیح دادن که نیروانا جون به خدا من از وقتی عکس تو رو توگوشی دیدم یه دل نه صد دل عاشقت شدم و شروع کرد مثلا" خر کردن من منم از اونجایی که نمی خواستم دیگه باهاش دوست شم تا یه وقت مهری فکر نکنه چون دوست پسره اون بوده من این کارو کردم و نمی خواستم دوستیمون به هم بخوره خواستم ردش کنم بره پی کارش ولی اون خیلی اسرار کرد که قرار شنبه سر جاش باشه منم برا اینکه هم ببینم اون واقعا" چه جوریه و هم دوستهای خودم را بهتر بشناسم قبول کردم شنبه صبح ساعت 9 وقتی دیدمش آرزو کردم کاش پای مهری این وسط گیر نبودو منو مهرداد همیشه با هم می موندیم یه پسر که اگه از پشت می دیدیش یا جلو صورتش را می گرفتی با مانکنها نمی تونستی هیچ فرقی بزاری ! قد بلند چهار شونه خوشگل خوش تیپ اصلا" هم کچل نبود بلکه خیلی هم موهاش خوشگل بود چشماش یکم روشن بود ! همونی بود که همیشه تو رویاهام آرزوشو می کردم فوق الاده جذاب و خوش برخورد و یه هم صحبت عالی.تازه ماشینشم اونی نبود که مهری گفته بود. اولین پسری بود که برام گل گرفته بود تو همون جلسه اولی که دیدمش کلی ازش خوشم اومد . اون روز با همه خاطراتش گزشت و من طبق قولی که هم به مهری داده بودم و هم به خودم دیگه جواب تلفوناشو ندادم تا اینکه اونم هر چند روز یک بار زنگ میزد و من جواب نمی دادم تا اونم دیگه زنگ نزد! و من کاملا" فهمیدم که اون فقط به خاطر اینکه مهری را اذیت کنه به من زنگ می زده! |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 4:50 بعد از ظهر توسط نیروانا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سلام من یه دختر 20 ساله اهل یکی از مناطق غرب تهران اسم واقعی من نیروانا نیست ولی ترجیح میدم اینجا منو به این اسم بشناسین دلم می خواست یه دفتر خاطرات آن لاین داشته باشم امیدوارم بتونم تو این دنیای مجازی دوستای خوبی پیدا کنم که بتونن منو راهنمایی کنن
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم اردیبهشت 1386 هفته سوم اردیبهشت 1386 هفته دوم اردیبهشت 1386 |
| پیوندها |
|
داداش مسعود دلم پر می کشه تا آسمون هفتم(تینا عزیزم) ای کاش قلب ها در چهره ها بودند(نازآفرین) |
|
RSS
|