![]() |
![]() |
|
| روزمرگیهای من |
|
سلام به همگی تا حالا شده از یه کسی بدت بیاد یا حداقل فکر کنی که بدت میاد ولی انگار مجبور باشید باید تحملش کنین؟ چند ماه پیش که با پیمان حرف می زدم با خوشحالی به من گفت که کارای معافیش جور شده خیلی وقت بود که باباش دنبال کاراش بوده تا یکی یدونه پسرش مزه آش های سربازی را نچشه این جوری که بوش هم میومد کلی هم خرج کرده بود ولی من برای اینکه طبق معمول بزنم تو ذوقش و حالشو بگیرم گفتم پسرا تا نرن سربازی مرد نمی شن! بابای منم عمری دخترشو به کسی که سر بازی نرفته نمی ده وکلی از این چرت و پرت ها ردیف کردم براش ! و بهش گفتم تو که عرضه نداری 2 سال به خودت سختی بدی معلوم نیست بتونی از مشکلات زندگی بر بیای( جالب این جاست که خودم به چرت بودن حرفام اعتقاد کامل داشتم و می دونستم سربازی جز حروم کردن وقت و عمر و جونی پسرا هیچی نداره) اون طفلک هم که دید من این جوری گفتم و کلی تو ذوقش خورد با ناراحتی خداحافظی کرد! اصلا" فکرشم نمی کردم که حرفای من روش اثری داشته باشه ولی….. دیروز ظهر زنگ زد وقتی جواب دادم گفت بیا تو بالکن همین جور که داشتم غر می زدم که چرا اومدی در خونمون رسیدم به بالکن و پایین نگاه کردم و کلی هم شاخ در آوردم پیمان ماشینش را جلو خونمون پارک کرده و تکیه داده بهش ولی………… کچل!!!!!!!!!!!!!!!!! اون سرش و می زد موهاشو نمی زد کلی همیشه با موهاش ور میرفت ولی واقعا" معلوم بود که چقدر ناراحته بعد از این که کلی بهش خندیدم و مسخرش کردم که من حالم از آدم کچل بهم می خوره البته حالم از تو چه با مو چه بی مو بهم می خوره ! فکر کردم تو این وضع بگیر بگیر جامعه گرفتنش و کچلش کردن همین جور که ریسه رفته بودم از خنده و هی مسخرش می کردم اون بر عکس همیشه خیلی ساکت بود و تنها حرفی که زد این بود(((((((((دلم برات تنگ می شه )))))))) بعدشم سوار ماشینش شد و گازش را گرفت و رفت گوشی هم بدون خداحافظی قطع کرد! معلوم بود حالش خیلی خراب ولی نفهمیده بودم چرا فهمیدم بغض داشت و برای همین حرف نزد ولی نمی دونستم چرا ,فهمیدم گفت دلم برات تنگ می شه ولی الان بیشتر از یک ساله که بعد اون ماجرای تلفنش به مامانم حتی 5 دقیقه هم به هاش بیرون نرفتم و هر دفعه هم زنگ می زد ابراز دلتنگی می کرد ولی این بار فرق می کرد!من همین جور که تو خماری حرفاش بودم دوباره زنگ زد و گفتم این ادا ها چیه؟ خوب می خواستی انقدر جینگولی نگردی که بگیرن کچلت کنن! پیمان: نیروانا من دارم میرم میای ببینمت؟ من: کجا میری؟ البته رفتنت که چیزی نیست تو بمیری هم نمیام ببینمت! پیمان: تو نمی تونی یه بار هم شده جدی حرف بزنی؟ من: نه!!!!!! مامانم یادم نداده پیمان : جون آناهیتا جدی باش , من دارم هفته دیگه می رم سر بازی برای این که به شما ثابت کنم من از آش خوردن و سربازی نمی ترسم انداختم یه شهر دور من: کجا اون: کرمان من : خوب خدا رو شکر یه مدت نمی بینمت یه نفس راحت می کشم راستی اگه خواستی همون جا بمون برای همیشه اینجوری به من بیشتر خوش می گذره! اون: گفتم جون آنا جدی باش من دارم دق می کنم تو می خندی؟ من: برو بابا من جدی ام دیگه نکنه انتظار داری بیام آب بریزم پشت سرت پیمان: نه می دونم به تو اگه آب هم بدن بریزی پشت سرم همشو می خوری که حتی یه قطره هم نریزه پشت سرم من: آره از کجا فهمیدی؟توکه انقدر با هوشی چطور تا حالا نفهمیدی من ازت خوشم نمیاد دمت را بزاری رو کولت و بری و انقدر منو اذیت نکنی؟ پیمان: تو حرف جدید نداری؟ خسته نشدی انقدر حرف تکراری زدی؟من دارم هفته دیگه می رم جون هر کی دوست داری یه بار بیا من ببینمت من: اولا" من کسی را دوست ندارم تو هم الکی جون کسی که وجود خارجی نداره را قسم نخور! بعدشم من اصلا" خوشم نمیاد با کچل ها بچرخم! پیمان: خیلی نامردی من فقط به خاطر تو دارم میرم تو اینجوری میگی؟ من: وای بابا تو چه خنگی هستی تا حالا نفهمیده بودی من دخترم مرد نیستم؟ خوب دیگه مزاحم نشو کار دارم بای و بدون اینکه منتظر جواب اون بشم قطع می کنم هر کاری کردم یه جشن کوچیک یک نفره به خاطر این غیبت 2 ساله اون بگیرم نتونستم نمی دونم چرا حتی ذره ای احساس خوشحالی نکردم منی که تا حالا آرزوم بود از دستش راحت باشم حالا به این فکر می کنم اگه دو سال نبینمش اگه 2 سال نباشه که هر شب با اون آهنگ های مضخرف عاشقانش از زیر پنجره اتاقم رد بشه اگه 2 سال نباشه که هی زنگ بزنه من هی غر بزنم و بدون خداحافظی قطع کنم و اگه 2 سال نباشه………… من چی کار کنم؟ وای خدایا چرا نمی تونم خوشحال باشم؟ اینا چه فکرایی که میاد تو ذهنم؟ بد تر از همه اینکه دیشب تا صبح همش خواب اینو می دیدم که منو پیمان داریم تو کتاب اسم دنبال یه اسم پسر برا بچمون می گردیم!!!!!! دارم دیونه می شم بودنش یه درد سر نبودنش هزار تا…… یادم اون موقع که دعوامون شد و اون زنگ زد خونمون چند وقت بعدش عید بود یه شب س م س زد و گفت ( سلام عزیزم می دونم تو این مدت خیلی اذیتت کردم خیلی سختی کشیدی ولی منو ببخش من دارم میرم برای همیشه شاید دیگه هم دیگرو نبینیم ولی بدون من خیلی دوستت داشتم…..) من هم بدون این که اون س م س را تا تهش بخونم سریع براش زدم اشکال نداره منم خیلی اذیتت کردم ولی امید وارم هر جا هستی خوش باشی و زندگیت بر وفق مرادت بچرخه قربانت نیروانا این اولین بار بود که یه حرف نسبتا" مهبت آمیز بهش زدم دلم می خواست زود شرش کنده بشه دلم می خواست هر گوری می خواد بره و من دیگه نبینمش ولی باز هم اون موقع مثل الان نتونستم خوشحال باشم ولی همون موقع اون س م س زد که این حرفا چیه تو اگه بمیری هم من ولت نمی کنم با هات میام اون دنیا س م سم را تا آخر بخون واااااااااااااااااااااااااااااااای وقتی دوباره س م س اونو خوندم تهش نوشته بود از طرف سال 1383!!!!!!! شنیدی می گن کرم از خود درخته؟ باو کن من کرم ندارم نه با دست پس می زنم نه با پا پیش می کشم ولی نمی دونم این چه حاله مضخرفی که من دارم نمی دونم چرا از دیروز هر چی می خوام به نبودنش فکر کنم و خوشحال باشم نمی تونم ودر عوضش به این فکر می کنم که از هفته دیگه کسی نیست شبا برام آهنگ بزاره و با سرعت مورچه دور خونمون جولان بده! نمی دونم چرا دلم براش می سوزه! یه دوست دارم اسمش مهرنازه اون کم و بیش تو جریان دوستی من و پیمان هست و جالب اینجاست که همیشه به من می گفت انقدر این بشر را اذیت نکن یه روزی می رسه که میزاره میره و اون موقع هست که تو دنبالش می دوی! من همیشه به مهرناز می خندیدم و می گفتم داره چرت می گه ولی الان اصلا" نمی دونم چرا دارم به این چیزا فکر می کنم تو میدونی من چه مرگمه؟ پست خصوصی:بهت گفته بودم نیا اینجا ولی حالا که اومدی و از تموم حرفای دلم خبر دار شدی حق هیچ اعتراضی نداری فقط اگه خیلی ناراحت می شی می تونی تو هم بشی فقط یه دوست مجازی دیگه به من زنگ نزنی و س م س ندی. شاید بهت نه نگفتم ولی باور کن اصلا" از این شروع دوباره خوشحال نیستم!(دوستان عزیز شما ناراحت نشین با شما نیستم خودش می دونه با کی هستم) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 5:7 بعد از ظهر توسط نیروانا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سلام من یه دختر 20 ساله اهل یکی از مناطق غرب تهران اسم واقعی من نیروانا نیست ولی ترجیح میدم اینجا منو به این اسم بشناسین دلم می خواست یه دفتر خاطرات آن لاین داشته باشم امیدوارم بتونم تو این دنیای مجازی دوستای خوبی پیدا کنم که بتونن منو راهنمایی کنن
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم اردیبهشت 1386 هفته سوم اردیبهشت 1386 هفته دوم اردیبهشت 1386 |
| پیوندها |
|
داداش مسعود دلم پر می کشه تا آسمون هفتم(تینا عزیزم) ای کاش قلب ها در چهره ها بودند(نازآفرین) |
|
RSS
|