تبليغاتX
نیروانا -
روزمرگیهای من

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را

خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را

ما اسیر غم و اصلا" غم ما نیست تو را

با اسیر غم خود رنج چرا نیست تو را؟

جان من سنگدلی دل به تو دادن غلط است

رفتن اولاست دل به کوی تو ستادن غلط است

تو نه آنی که غم عاشق زارت باشم

دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد

بشنو پندو مکن قصد دلازرده خویش

ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده خویش

از دیشب موقع خواب دارم فکر می کنم امروز چه پستی بنویسم می دونی کلی موضوع در هم برهم تو ذهنمه که نمتونم جمع و جورش کنم تازه بعد از کلی فکر یه پست طولانی نوشتم که این بلگفا خوردش کوفتش بشه انشاالاه !

ساختمون روبه روییمون یه آپارتمان 3 طبقه است که طبقه اولش یه خانواده زندگی می کنن که2 تا پسر داشتن به اسم پزمان و پدرام که پدرام بزرگتر بود با اینکه 10 سالی میشد که همسایه هستیم ولی فقط مامانا مون با هم سلام علیک داشتن و هیچ گونه رفت و آمد دیگه ای نداشتیم

یه شب که تو اتاق آناهیتا داشتم براش کتاب قصه می خوندم و بعد از این که آنا خوابید منم چراغ را خاموش کردم که برم بخوابم ولی همین که چراغ را خاموش کردم تازه منظره تاریک رو به روی پنجره معلوم شد دیدم به به یه غول بیابونی از پشت بام خونه روبه رویی دولا شده و داره اتاق ما رو دید می زنه بله همون پدرام بود که انگار داشت فیلم سینمایی می دید منم پرده را کشیدم و رفتم خوابیدم

معلوم نبود چند وقته داره این کارو می کنه ولی معلوم بود بار اولش نبوده

ولی از فردا شبش من پرده اتاقم را کامل میکشیدم تا نتونه نگاه کنه چند روز بعدش دیدم کلی تو کوچه سر صدا هست نگاه که کردم دیدم پدرام با یه قابلمه به چه بزرگی جلو در ما ایستاده و تا منو دید با سر اشاره کرد برم ازش بگیرم منم محلش نذاشتم و اومدم تو داشتم فکر می کردم تو اون قابلمه که اندازه یه دیگ بود چی بوده که آورده دره خونمون که تلفن زنگ خورد و یه خانمی از اون ور خط گفت نیروانا جون من فرزانه خواهر پدرام هستم .پدرام براتون آش اورده نمی دونه زنگتون کدومه بیا پایین ازش بگیر منم تشکر کردم گفتم چشم!

یه شال انداختم سرم و اومدم پایین سلام کردم و آش را ازش گرفتم و تشکر کردم و خواستم بیام تو که پسره پرو گفت نیروانا جون من خیلی دوست دارم!(فکرشو بکن تو کل ساختمون ما فقط برای ما آش آورده اونم نه یه کاسه یه دیگ اخره تابلو بازی بودن)  منم محلش نذاشتم و اومدم تو .به مامانم گفتم تو شمارمونو بهشون داده

بودی که گفت نه حالا بعدا" ازشون می پرسم از کی گرفتن.

چند روز بعد که مامانم مامانشو می بینه از بابات اون یه دیگ آش تشکر می کنه و می پرسه شماره ما رو از کجا آورده بودن که مامانش می گه نمی دونم از قدیم تو دفتر تلفنمون بوده حتما" خودتون داده بودین!!!!!

من واقعا" نمی دونم این پسرا چه طوری به سرعت نور شماره خونه مردم را پیدا می کنن!

گذشت تا یه روز عصر مامان و بابام بیرون بودن که تلفنمون زنگ می خوره اول که جواب دادم فکر کردم پیمان  تا گفت الو سلا م من گفتم سلام باز تو مزاحم چی کار داری مگه خودت کار و زندگی نداری همش مزاحم

می شی!

که اون گفت فکر کنم اشتباه گرفتین من پدرام هستم!!!

منم گفتم آره اشتباه گرفتم فکر کردم پسر داییم هستش که اون گفت شما با همه انقدر مهربون سلام و احوال پرسی می کنین یا فقط با پسر داییتون؟

منم گفتم فکر نمی کنم به شما ربطی داشته باشه! گفتم کاری داشتین؟

گفت آره می خواستم با هاتون حرف بزنم !

منم گفتم مگه شما حرف هم بلدین بزنین فکر می کردم فقط چشمات کار می کنه اونم تو دید زدن خونه مردم!

که اون گفت من واقعا" بابت اون موضوع شرمندم

که منم گفتم شرمنده هم باید باشی تو واقعا" خجالت نمی کشی؟

پسره پرو اومد کارش را درست کنه خراب ترش کرد گفت به خدا من فقط شما را نگاه می کردم نه مامانتون نه باباتون نه خواهرتون را هیچکدوم را نگاه نمی کردم!!!!!!!!!!

پسره عوضی معلوم شد خیلی وقت بوده این کارو می کرده. منم گفتم مزاحم نشو من کار دارم خداحافظ و گوشی را گذاشتم!

چند باری زنگ زد و من جوابشو ندادم و اومد جلو خونشون رو پله نشست و موبایلش را گذاشت در گوشش و شروع کرد بلند بلند حرف زدن جوری که بشنوم و کاملا" معلوم بود طرف صحبتش منم !

چند روزی گذشت و اون کارش شد هر شب از ساعت 9 تا 1 یا 2 می شست رو پله خونشون و اینجوری ادای عاشق ها را در میاورد.

خوب پیمان هم که کارش بود هر شب با صدای بلند آهنگ تو کوچمون با سرعت مورچه می چرخید که این پدرام خان که مثلا" عاشق شده بود به غیرتش بر می خوره میره پیمان و گیر میاره و بهش میگه دیگه نبینم از کوچه ما و جلو خونه ما رد بشیا!!!!!!!!!!!!!!!

که پیمان هم می گه به تو چه به خاطر تو که نمیام از جولو خونه خانومم رد می شم(به این تیکه پیمان توجه کنین خانومممممممم) که اونم مگه خانومت کیه؟ خلاصه کاشف به عمل میاد که منم و اول کلی دعوا و کل کل وبعدشم به ظاهر پیمان دم پدرام را جوری می چینه که دیگه به من چپ نگاه نکنه! فقط یه بار بعد از اون جریان پدرام می زنگه خونمون و میگه نمی خوای با من باشی؟ که منم برا اولین بار گفتم من با پیمان هستم خیلی هم دوسش دارم اونم میگه با اینکه من خیلی دوست دارم ولی چون مطمئنم پیمان پسر خوبیه امید وارم با اون خوش باشی!

از اون به بعد پدرام بازم شبا می رفت رو پشت بوم خونشون و باز هم تا ساعت 2 نصف شب می شست جلو خونشون ولی این بار برای من نبود برای شیوا دختر همسایه کناریمون بود!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط نیروانا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام من یه دختر 20 ساله اهل یکی از مناطق غرب تهران اسم واقعی من نیروانا نیست ولی ترجیح میدم اینجا منو به این اسم بشناسین دلم می خواست یه دفتر خاطرات آن لاین داشته باشم امیدوارم بتونم تو این دنیای مجازی دوستای خوبی پیدا کنم که بتونن منو راهنمایی کنن

نوشته های پیشین
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
پیوندها
داداش مسعود
دلم پر می کشه تا آسمون هفتم(تینا عزیزم)
ای کاش قلب ها در چهره ها بودند(نازآفرین)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM