تبليغاتX
نیروانا -
روزمرگیهای من

سلام به همگی  و یه سلام مخصوص هم برای اون دوست جونایی که لطف کردن و کامنت گذاشتن

یکی از دوستان به اسم فرزاد کامنت گذاشته که چرا من تا الان فقط راجب پسرایی که تو زندگیم اومده حرف زدم همینجا می خوام اول به همگی بگم که من این وبلاگ را ساختم تا حرفایی که تو دلم مونده وبه کسی نزدم را بزنم نمی خواستم راجب خاطرات مدرسه بنویسم ولی الان که همشو نوشتم شاید از این به بعد برای این که حرف کم نیارم راجب اتفاق های جالبی که برام افتاده بنویسم اگر هم دوست داشتین برام تو نظراتون بگین از چی تعریف کنم

دیروز رفته بودم خونه مهرناز اون الان دانشجو حسابداری ولی چون شهرستان می خونه دیگه مثل قدیم همش با هم نیستیم چند ماه یک بار همدیگرو می بینیم و وقتی هم همدیگرو می بینیم انقدر حرف می زنیم که .....

دیروز یاد خاطرات مدرسه افتاده بودیم و با اینکه هر دومون کاملا"همش یادمون بود ولی باز از تعریفش خندمون می گرفت

سال دوم دبیرستان یه معلم هندسه داشتیم که بیچاره یکم گیج می زد امتحان هندسه که همیشه اپن بوک بود جوری که حتی سر امتحان صدای ورق زدن کتاب بچه ها تو کلاس می پیچید  واون در عالم خودش سیر می کرد موقع نمره دادن هم نگاه می کرد هر کی خوش خط تره بهش نمره میداد یه روز سر امتحان یه سوال را من کامل بدون جا انداختن یه واو از رو مهرناز نوشتم جالب اینجا بود که به من نمره کامل داد و به مهرناز از 3 نمره 5/. نمره داد مهرناز بیچاره هر کاری کرد معلم ما اصلا" به حرفش گوش نداد! یه بار یه سوال را من از کتاب نوشتم و درست عین کتاب ولی به من نمره نداد!!!!!! وقتی هم بهش چیزی می گفتیم شروع می کرد به جیغ جیغ کردن. یه بارم که با بچه ها کلاسو گذاشته بودیم رو سرمون گفت من دیگه نمی تونم شما رو تحمل کنم و وسائلشو جمع کرد که بره بیرون ولی همین جور که ما ها سر کلاس بودیم اون به جا اینکه در و باز کنه بره بیرون رفت سمت در و چند ضربه به در زد و مثل آدم هایی که منتظر می مونن بهشون بگن بفرمایین وایساد یه نگاهی به ما کرد و تازه انگار فهید چی کار کرده بچه ها که منفجر شده بودن از خنده و اونم عصبانی رفت بیرون!!!!!!!

فکرشو بکن به جای این که در و باز کنه بره بیرون در بزنه بره بیرون! بیچاره کم داشت .اون یه زن حدودا" 30 ساله بود و هممون می دونستیم ازدواج نکرده ولی یه بار سر کلاس که داشت درس میداد وسط درسش گفت بچه ها من ازدواج کردم و یه پسر هم دارم  تازه عید هم رفته بودیم مسافرت!!

فکرشو کن وسط درس بدون هیچ مقدمه ای برگرده واینو بگه ما همه حاج و واج مونده بودیم این چه ربطی داشته! طفلی انگار تو توهم سیر می کرده. یادش بخیر!!!

یه خاطره با مزه دیگه هم یادم افتاد بگم:

تو اون سه ماه اولی که با پیمان دوست شده بودم بهش گفته بودم که من یه دختر خاله دارم که اسمش مریم 5 سال با یه پسری به اسم پدرام دوست و انگار قصد ازدواج هم دارن! این قضیه گذشت و رسید به اون موقعی که پیمان زنگ زده بود خونمون و با مامانم حرف زده بود چند روز بعدش که درست شب عاشورا بود و من خونه مریم اینا بودم پیمان زنگ می زنه به موبایل من و منم گوشی را می دم به مریم که بگه خاله منه و یه جوری راضیش کنه دست از سر من بر داره خلاصه مریم جواب می ده و خودش را خاله من جا می زنه و بهش میگه مزاحم من نشه که پیمان می گه من هر جوری شده به نیروانا می رسم که مریم می گه تو خانواده ما خیلی بد می دونن دختر با پسر دوست باشه وهمه ازدواج های ما فامیلیه نیروانا که این همه پسر عمه و پسر دایی و پسر خاله و... داره باباش عمری اونو به غریب نمی ده( جالب اینجاست که تو کل فامیل ما فقط پسر داییم از من بزرگتر که اونم مثل داداش نداشتم می مونه) خلاصه پیمان به مریم می گه شما خبر ندارین من خودم می دونم دختر خالش مریم 5 ساله با یه پسره به اسم پدرام دوسته تازه می خوان با هم ازدواج هم بکنن!!!!!!برین اونو بدین به فامیل! برین جولو اونو بگیرین! برین به اون بگین تو فامیلتون چی خوب و چی بد!

فکرشو کن پیمان نمی دونست داره با همون مریم حرف می زنه!!!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 5:6 بعد از ظهر  توسط نیروانا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام من یه دختر 20 ساله اهل یکی از مناطق غرب تهران اسم واقعی من نیروانا نیست ولی ترجیح میدم اینجا منو به این اسم بشناسین دلم می خواست یه دفتر خاطرات آن لاین داشته باشم امیدوارم بتونم تو این دنیای مجازی دوستای خوبی پیدا کنم که بتونن منو راهنمایی کنن

نوشته های پیشین
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
پیوندها
داداش مسعود
دلم پر می کشه تا آسمون هفتم(تینا عزیزم)
ای کاش قلب ها در چهره ها بودند(نازآفرین)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM