تبليغاتX
نیروانا -
روزمرگیهای من

تا اینجا گفتم که شادمهر حسابی به من شک کردورفتارش روز به روز سرد تر شد نمایشگاه کتاب پارسال قرار شد منو سمانه و شادمهر با هم بریم که البته شادمهر هم با پسر خالش اومد ولی چه اومدنی........

از اونجایی که حدود یه ماه بود به پیمان زنگ نزده بودم دوباره آتیشی شده بود و شب قبلش چند بار از تلفن عمومی زنگ زده بود خونمون که مثلا" به من قولم را یاداوری کنه و از اونجایی که مامانم جواب می داد قطع می کرد

صبح تو نمایشگاه زنگ زد وگفت که تا نیم ساعت دیگه می رسه من و سمانه هم رو یه نیمکت که زیر یه تابلو بزرگ بود و کنار استخرش بود نشستیم تا اونا بیان!

یاد تماس دیشب پیمان افتادم و برای اینکه آتیشش را خاموش کنم با گوشی سمانه بهش زنگ زدم (قبلا" بهش گفته بودم که گوشیم دسته مامانمه) و مثل همیشه من سرد و اون گرم بعدشم گفتم دیگه به این خط زنگ نزن و با یه خداحافظی سریع قطع کردم.

پشت سرش شادمهر زنگ زد و پرسید کجای نمایشگاهیم که منم گفتم و منتظرشون نشستیم

ولی قافل از این که پیمان سیریش تر از این حرفاست دوباره به گوشی سمانه زنگ زد و منم حسابی شاکی شدم و مشغول جرو بحث که مگه نگفتم زنگ نزن بعدشم دیدم الانست که شادمهر برسه گفتم ببین یه دختر خاله دارم اسمش شادی الان میرسه پیش ما دیگه زنگ نزن که اون حسابی آنتنه!

تا قطع کردم شادمهر زنگ زد که کجایین من گفتم زیر همون تابلو بزرگه کنار استخر و سمانه هم که تا حالا شادمهر را ندیده بود بی خیال از قر قر های من داشت آرایشش را تمدید می کرد .

شادمهر گفت رو تابلوش چی نوشته منم همین که برگشتم ببینم روش چی نوشته دیدم پشت سر ما نشستن!

می دونستم فهمیده با پسر داشتم حرف می زدم و اونو شادی خطاب کردم ولی به روی خودش اصلا" نیاورد !

یکم گشتیم تو غرفه ها و بعد رفتیم تا ناهار بخوریم برا اینکه حرص منو در بیاره افتاد رو دنده شوخی با سمانه 3 تا بطری خانواده آب رو هم خالی کردن و .........

می دونستم تقصیر منه ! ولی چه کنم ؟ از اون روز به بعد مثل یه آدمی که بهش گفتن وظیفش که هر روز به من زنگ بزنه یا هفته ای یه بار با هم بیرون بریم و از ناچاری این کارا را میکنه رفتار  کرد! با هم حرف می زدیم ولی ...................

یه بار هم با بهونه ی دبی رفتن منو خواست بپیچونه ولی بعد از چند روز از یه تلفن عمومی نزدیک خونشون زنگ زدم خونشون که خودش جواب داد منم بعد از گفتن مرسی خیلی زحمت کشیدی قطع کردم پشت سرش علی پسر خالش زنگ زد که داداشش بوده که جواب داده و صداش شبیهه شادمهر ولی من قبل از تلفنم هم می دونستم که نرفته!

من دیگه زنگ نزدم ولی چند روز بعدش خود شادمهر زنگ زد و گفت تازه رسیده و به اصرار خواست منو ببینه با اینکه به خودم قول داده بودم دیگه جوابشو ندم ولی این وسط احساسم تصمیم گرفت خیلی دوسش داشتم قبول کردم و رفتم دیدمش من نمی دونم چرا اون که به ظاهر مشتاق قطع رابطمون بود پس چرا هر وقت دعوامون می شد با اصرار می خواست که آشتی کنیم؟ شاید اونم زور احساسش از عقلش بیشتر بوده! نمی دونم

اون روزی که علی زنگ زد و خواست به من بفهمونه من با برادر شادمهر حرف زدم نه خودش با وجود اینکه خیلی دوسش داشتم ولی نیمی از اون شادمهر در من مرد!

اون روز دیدمش ولی باز هم سرد بود نمی دونم انگار زورش کرده بودن که به من زنگ بزنه !

بعد از اون روز تصمیم گرفتم دیگه نه ببینمش نه جواب تلفوناشو بدم.

چند روز بعدش دوباره زنگ زد وخواست همو ببینیم تو اون چند روز تصمیم گرفتم برم و رودر رو همه سنگامونو با هم وا بکنین هیچ کدوم از ما مجبور نبودیم که همدیگرو با زور تحمل کنیم!

ولی وقتی پیشش بودم حتی یه کلمه هم نتونستم باهاش راجع به این موضوع حرف بزنم.

همون شب یه قرار نتی با هم گذاشتیم و هر دو آن شدیم همونجا بهش گفتم که به نظرم دیگه نمی خوای با من باشی رفتارت هر روز سرد تر میشه

ولی اون فقط خندید وگفت جدا" اینجوری فکر می کنی؟ منم گفتم آره و واون گفت هر جور راحتی و خیلی معمولی خداحافظی کردیم!

با خودم می گفتم ببین تو رو خدا من آرزومه پیمان بره پی کارش و منو ول کنه و مثل الان شادمهر خداحافظی کنه ولی افسوس.

نزدیکهای کنکور بود روزها هم با غم دوری شادمهر هم با استرس کنکور می گزشت

خودم که هیچ هدفی نداشتم ولی همون روزهای آخرم فقط  و فقط به خاطر شادمهر که دوست داشت برم دانشگاه درس می خوندم همون رشته ی شادمهر هم شرکت کردم زبان ولی.........

تقریبا" یه هفته بعد از اینکه جواب ها اومد هر روز یکی س م س می زد و خودش را کامل معرفی می کرد ومی گفت میخواد با هم بیشتر آشنا بشیم من نمی دونستم اینا کین کی شمارمو بهشون داده به خاطر همینم جواب هیچ کدومشون را نمی دادم! تا اینکه یکی فقط س م س زد و پرسید دانشگاه قبول شدی؟ منم زدم شما؟

که گفت شادمهر هستم!

خودم می دونستم چقدر خوشحالم که دوباره حداقل یه س م س زده ولی به دروغ بهش گفتم آره زبان قزوین می خونم چون هم نمی خواستم جلوش کم بیارم هم می دونستم من امسال دیگه نه مدرسه نه کلاسی می رم که بخوام با هاش قرار بزارم

پس تصمیم گرفتم اگه ایندفعه خواست آشتی کنیم من قبول نکنم

آدم که نمی تونه با کسی دوست باشه ولی باهاش بیرون نره!

هر چی اون اصرار کرد و از رفتارش احساس ندامت کرد من قبول نکردم.

یه روز مهرناز خونمون بود و حوصلمون سر رفته بود به فکر مردم آزاری افتادیم و من با گوشی مهرناز یه

 س م س عشقولانه برا شادمهر فرستادم که پشتش اون زنگ زد و خواست ببینه کی س م س زده که مهرناز گفت اشتباه فرستاده ولی پشت سرش چندین نفر هی زدن و گفتن ما به اونا اون س م سی را که به شادمهر زدیم را زدیم که مهرناز گفت بابا من فقط یه س م س اشتباه فرستادم نه این همه!

من حس کردم همه شماره ها برام آشناست یاد مزاحم های س م سی خودم افتادم چند تایی از اونها را تو گوشیم سیو کرده بودم و دیدم بله همونا هستن !

شاد مهر می خواسته ببینه من به هیچکوم جواب می دم یا نه که منم رو سفید بودم!

اون که نمی دونست من با گوشی مهرناز بهش س م س زدم و مثلا" اینجوری با دوستاش داشتن اونو اذیت می کردن که من با خط خودم همون س م س را براش فرستادم و زیرشم زدم برات متآسفم!!!!!!!!!

تا اینو زدم و اون فهمید که لو رفته زنگ زد و خواست کارش را توجیح کنه که من جوابشو ندادم و شروع کرد س م س های معضرت خواهی فرستادن من که هم از یه طرف بهش حق می دادم و هم خیلی دوست داشتم با هاش حرف بزنم وهم اینکه خیلی دوسش داشتم ولی می دونستم که من دیگه موقعیت پارسالم را ندارم که بخوام باهاش  دوست شم و بر خلاف میل باطنیم با هاش حرف نزدم!

روزهام تکراری و بی هیچ هدفی می گزشت تا یه روز سمانه خبر داد که دارن بری تکمیل ظرفیت دانشگاه آزاد ثبت نام می کنن و من که هیچ امیدی نداشتم هیچ واکنشی نشون ندادم ولی خودش منو ثبت نام کرد ولی بعدش من افتادم به التماس به درگاه خدا همین یه بار حاجتمو بده!

درست شب اول محرم بود که واقعا" از این روز های تکراری به تنگ اومده بودم شروع کردم به راز و نیاز با خدا که دیگه دارم دق میکنم و نجاتم بده. اون شب انقدر با امام حسین حرف زدم و قسمش دادم که خودش کمکم کنه.

درست 5 روز بعد صبح با تلفن سمانه بیدار شدم مامانم خونه نبود در کمال بهت وناباوری سمانه گفت زبان یکی از واحد های تهران قبول شدم!!!!!!!!!!! من اصلا" نمی دونستم اون روز جوابها میاد از زور خوشحالی یه دل سیر گریه کردم و از خدا تشکر کردم .

نمی دونستم مامان چه واکنشی نشون می ده .

تا ساعت 3 که مامان بیاد صبر کردم نمی خواستم تلفنی بهش بگم!

اومد و من بهش گفتم اولین چیزی که گفت این بود : می خواهی بری؟

منم گفتم آره چرا که نه؟

تازه سمانه هم همون دانشگاه من بود و دانشگاه احمد با ما 15 دقیقه فاصله داشت

از خدام بود که برم و از این زندون در بیام یاد این افتادم که اگه برم حرفم پیش شادمهر دروغ نمی شه و می تونم دوباره باهاش دوست شم ولی باز هم زهی خیال باطل!!!!!!!!

مامانم زد زیر گریه که من دلخوش کردم دخترم امسال داره درس می خونه و یه رشته خوب قبول می شه حالا می خوای اینو بری و خودتو بد بخت کنی؟

 بگذریم از این که اون چند روز چقد احساس بد بختی کردم ولی آخرش به خاطر مامانم راضی شدم که اونو ثبت نام کنم یه ترم مرخصی بگیرو تا کنکور امسال هم بدم و اگر رشته بهتری قبول نشدم اینو برم!

منم مثل همیشه در برابر خواست مامانم سر تسلیم فرود آوردم

با اینکه می دونستم این چند ماه برام مثل قرن ها می گذره ولی خوب چاره چی بود؟

امروز 20 اردیبهشت 86 و روزهام تکراری تر از روزهای قبل می گذره تو این خونه دارم دق می کنم کافی یکی بگه پق تا من براش زاز زار گریه کنم

تو رو به خدا برام دعا کنین بعد از این کنکور کذایی زندگیم یه رنگ دیگه بگیره!برام دعا کنین شر پیمان از سرم کم بشه !

می دونین وقتی بهش زنگ می زنم چه جوری حرف می زنیم؟

همین چند روز پیش که البته مثل همیشه بود

نیروانا:سلام

پیمان:سلام جیگرم الهی قربونت برم

من:الهی بدو قربوناتو برو کار دارم باید برم

اون: جیگرتو بخورم دلم برات یه ذره شده

من: به من چه بگو یه ذره نشه

پیمان: فدای تو بشم که انقدر شوخی

من : تو خنگی یا خودتو می زنی به خریت؟ من دارم جدی حرف می زنم اصلا" هم با تو شوخی ندارم!

پیمان:من که می دونم تو دلت چیه چرا مسخره بازی در میاری؟

من: به درک ((((((((((تق)))))))))) گوشی را می زارم

اون دوباره زنگ می زنه اول چند باری زنگ می زنه و من جواب نمی دم ولی باز برا اینکه دیوونه نشه بر می دارم

پیمان: من مگه چی گفتم که نا راحت می شی؟

من:تو اگه عقلت می رسید که دست از سر کچل من بر می داشتی

پیمان:الهی قربون سرت با اون موهای خوشگلت بشم

من: الهی

بعد شروع می کنه از مهمونی عقد خواهرش و از کارایی که براش کرده تعریف می کنه

پیمان: بابام ماه پیش که رفته بود سوئیس گفتم یه ساعت فلان برا کادو خواهرم از طرف من بیاره ساعتش مارکش فلان نگین هاش فلان....

من: به من چه

اون: نیروانا جونم ببین من که برا عقد خواهرم این همه ذوق دارم و کار می کنم برا عروسی خودمون چی کارا میکنم

من: اووووووووووووووووووووووووق من عمری زن تو نمی شم

اون : من که می دونم تو دلت چیه چرا شوخی میکنی

آخه من چه جوری به این بفهمونم بابا اذت بدم میاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!

خواهشن یه راه فراری از شر این نشونم بدین البته من خیلی راه ها را رفتم و به در بسته خوردم مثلا" یه دفعه با گوشی دختر داییم بهش زنگ زدیم و دختر داییم ابراز علاقه شدید بهش کرد ولی اون اولا" که خیلی غیر محترمانه اونو رد کرد و بعدش فورا" به من زنگ زد که یه همچین اتفاقی افتاده!

پیوست طلب کمک:یه راهی پیشه پای من بزارین تا از شرش خلاص شم

پیوست مشخصاتی:می خواستم بگم من واقعا" نمی دونم چرا از پیمان بدم میاد اون اتفاقا" خیلی هم پسر خوبیه هم خوشگله  هم خوش تیپه هم خیلی مودب و با کلاسه خیلی هم مایه داره شاید هر کی جای من بود دو دستی می چسبید بهش!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط نیروانا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام من یه دختر 20 ساله اهل یکی از مناطق غرب تهران اسم واقعی من نیروانا نیست ولی ترجیح میدم اینجا منو به این اسم بشناسین دلم می خواست یه دفتر خاطرات آن لاین داشته باشم امیدوارم بتونم تو این دنیای مجازی دوستای خوبی پیدا کنم که بتونن منو راهنمایی کنن

نوشته های پیشین
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
پیوندها
داداش مسعود
دلم پر می کشه تا آسمون هفتم(تینا عزیزم)
ای کاش قلب ها در چهره ها بودند(نازآفرین)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM