تبليغاتX
نیروانا -
روزمرگیهای من

حتی تصورشم نمی کردم که 2 سال با پیمان دوست باشم و خودم هم خبر نداشته باشم!

آخه یعنی واقعا" این انصاف بود که اون این جوری بگه؟سال 83 از دی تا اسفند و سال 84 از مهر تا بهمن !واقعا" می شه 2 سال؟ یادم نمیاد به جز اینکه شده بود سرویس من و منو می برد کلاس جای دیگه ای با هم رفته باشیم

یادم نمیاد حتی برای یک بار هم شده من بهش ابراز دوست داشتن کرده باشم!

واقعا" رو چه حسابی این حرفا را زده بودی؟

می دونستم مامانم همه حرفاشو قبول کرده و ذره ای اعتماد به من نداره !

اولین باری نبود که تصمیم به خود کشی می گرفتم ولی اولین باری بود که تصمیم را اجرا کردم

 راجع به خودکشی کتاب زیاد خونده بودم می دونستم تو همه ادیان ردش کردن و بزرگ ترین عذاب ها مخصوص کسانی هست که این کارو کردن ولی با این همه..........

شب قبل از خواب رفتم کیف دارو ها را با یه پارچ آب آوردم تو اتاقم و نزدیک به 50 یا60 تا قرص و کپسول و  خوردم به این امید که دیگه صبح رانمی بینم اون شب راحت تر از هر شب خوابیدم ولی در کمال ناباوری صبح با با صدای قر قر های مامان بیدار شدم فقط احساس کمی دل درد و حالت تحوع کردم منتظر بودم هر لحظه بیوفتم و بمیرم ولی انگار نه انگار که اون همه قرص خوردم!!!!!!!

تو اتاقم نشسته بودم و به مردنم فکر می کردم که مامانم اومد تو اتاق و خواست که با هم صحبت کنیم می خواست ادای مامان های منتقی را در بیاره ولی من نظرم راجع به مامانم کاملا" بر گشته بود اونو تو ذهنم فقط و فقط یه زندان بان  می دیدم

ولی براش توضیح دادم که اون فقط ظهر ها که من می رفتم کلاس مزاحمم می شد گفتم اگه با هاش دوست بودم که ظهر ها این همه التماس تو و خاله نمی کردم که با من بیاین

در ظاهر قبول کرد و منو بوسید و به خاطر رفتار دیروزش معضرت خواست و خواست که با هم بیرون بریم و یه هوایی عوض کنیم

ولی من همش منتظر مرگم بودم و هنوز هم نمی دونم چرا نمردم با صورتی ورم کرده که ناشی از گریه های دیشب بود به اصرار مامان پاشدم و بیرون رفتیم البته بعد اینکه با نقاشی یکم اون ورم چشم هامو کم کردم

می خواست باهاش حرف بزنم ولی من هم چون گذشته هیچ حرفی با اون نداشتم می خواست فقط ادای مامان های خوب را در بیاره و من کامل درک می کردم

در ظاهر ماجرا تمام شده بود ولی حس می کردم که مامان همش منتظر فرست تا از من آتو بگیره!دیگه بدون اینکه من بگم ظهر ها منو می رسوند کلاس و شبها اکثرا" بابا میومد دنبالم

من تو خونه هیچ حرفی با هیچ کسی نمی زنم و تمام وقت تو اتاقم هستم و به تماشای گذر زمان می نشینم!ولی پیمان دست از سر من بر نداشت و هنوز که هنوزه یه جورایی منو اسیر خودش کرده!

س م س می زد و باز تهدید می کرد که اگه باهاش نمونم همه نامه ها و س م س هامو نشون مامانم میده و با دلیل و مدرک ثابت می کنه که با من دوست بوده . بار ها به خودم می گفتم برم همه ماجرا رو برا مامان تعریف کنم و بگم از رو بچگی یه کاری کردم و خودم را از قید و بند پیمان نجات بدم ولی باز از عواقبش ترسیدم.

مجبور شدم دوباره با پیمان راه بیام ولی بهش گفتم مامانم موبایلمو گرفته و دیگه کلاس هم خودش با من میاد و شاید فقط ماهی 1 بار بتونم باهاش تلفنی حرف بزنم می خواستم با کم شدن رابطمون علاقشو نسبت به خودم از بین ببرم ولی باز هم زهی خیال باطل!

اون با همه شرایطم کنار میومد و فقط گاه گاهی یه تماس تلفنی داشتیم و به قول خودش علاقش بیشتر می شد که کمتر نمی شد!

روزهای پایانی سال 84 توی کلاس با شهره دوست شدم البته از پیش دانشگاهی می شناختمش ولی اونجا با هم صمیمی شدیم انقدر صمیمی که 2 تایی با هم کلاس ها را می پیچوندیم و به تفریحات سالم می پرداختیم!

اون موقع حال روحیم خیلی خراب بود از طرفی ساییه پیمان رو مثل یه آقا بالاسر رو خودم حس می کردم از طرفی هم مادرم!

خیلی وقت بود که با شاد مهر چت نکرده بودم یه روز وقتی آن شدم بر خلاف همیشه که افهای سند تو آلی ازش داشتم طرف صحبتش فقط من بودم و خواسته بود یه ساعتی را بگم که با هم آن شیم بعد از گذاشتن قرار نتی  خیلی بهش فکر کردم اول گفتم اینم مثل پیمان فقط برام درد سر می شه ولی........

سر ساعت 9 که بهش گفتم آن شدم اونم بود بعد کلی سلام الیک و ابراز دلتنگی گفت تو هنوز نمی خوای با هم باشیم بیرون از این دنیای مجازی و منم بدونه فکر گفتم چرا و اول من شماره دادم این اولین باری بود که به یه پسر من شماره دادم!

بعد عکسشو برام فرستاد البته قبلا" هم عکسشو دیده بودم و باز برای اولین بار منم عکسمو براش فرستادم

شاد مهر والیبالیست بود قدش بلند بود دانشجو بود و با مامانش زنگی می کرد باباش هلند بود 5 سالی می شد که رفته بود و دنبال کارای اقامتشون بود.

از فرداش چند روزی فقط با س م س و تلفنی رابطه داشتیم

شادمهر باعث شد کمتر به مشکلاتم و خانوادم فکر کنم یعنی تقریبا" همه ذهن منو خودش پر کرد بعد از امیر اون بود که واقعآ احساس می کردم دوسش دارم.

یه روز که با شهره کلاس نرفته بودیم اون زنگ زد و خواست همدیگرو ببینیم خوب منم دوست داشتم ببینمش قرار گذاشتیم اون هم با یکی از دوستاش اومد و مراسم معارفه .....

البته هم من هم اون با این که بار اولی بود که هم دیگرو می دیدیم ولی خیلی احساس نزدیکی می کردیم

خیلی ازش خوشم اومده بود جوری شد که وقتی به خودم اومدم دیدم همه کلاس هامو می پیچونم و با اون وقتم را سر می کنم

ولی گاه گاه مجبور بودم که به پیمان یه زنگی بزنم که دادش در نیاد!

روز های خوشی را با هم می گزروندیم . روز هام داشت کم کم شیرین می شد .

تا اینکه من از طریق شهره با دوستاش آهو وسمانه آشنا شدم و اونا هم پایه! همش با هم به گردش می گزشت شاید بهترین لحظات عمرم را سر می کردم!

با دوستام یه کافی شاپ دنج پیدا کرده بودیم و اونجا شده بود پاتوق ما و فقط با دوستای دخترمون اونجا جمع می شدیم

بلوط شد وعده گاه ما

یه روز که با بچه ها اونجا بودیم موبایل آهو زنگ خورد و آهو بعد از چند ثانیه گفت اشتباه گرفتین و قطع کرد

بعد آهو در حالی که از خنده غش کرده بود گفت نیروانا بیا به این شماره زنگ بزن و ببین پسره چه صدای اوایی داره. منم برای اینکه صداشو بشنوم زنگ زدم و دیدم صدای یه پسر فوق العاده اوا میاد منم گفتم ببخشید مریم جون هستن به هوای اینکه اون بگه اشتباه گرفتین ولی اون گفت جووووووووووووووون نه مریم دستش بنده یکم با من حرف بزن تا اون بیاد و من که دیدم اینجوریه قطع کردم

قافل از همه جا!!!!!!!!!

ولی اون پسره مگه ول کرد هر روز 10000 تا س م س عاشقانه ردیف می کرد و زنگ می زد و اصرار می کرد که من صداتو شنیدم عاشقت شدم و........

 خلاصه تا اینکه زور اون به ما چربید و علارقم میل باطنی باهاش قرار گذاشتیم فقط برا اینکه یه جور بپیچونیمش ولی.......

با سمانه رفتیم سر قرار هر 5 مین زنگ می زد که کجایین و ما هم می گفتیم تا رسیدیم ازش پرسیدیم چی تنته گفت شلوار مشکی با لباس زرد!

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدای من. من از دور شناختمش یه مرد حدودا" 30 تا 35 ساله با موهای لخت بلند و شلوار مردونه مشکی با یه لباس زرد و کتونی سفید و یه کیف سامسونت!

یعنی آخر جواد

فکرشو کن شلوار مردونه و کتونی و کیف سامسونت!

در حالی که مرده بودیم از خنده همون راهی که اومده بودیم را سر خر را کج کردیم و برگشتیم

ولی مگه پسره ول کرد 100 بار زنگ زد گفتم یه مشکلی پیش اومده ما نمی تونیم بیایم ولی پسره بد حالمونو گرفت

زنگ می زد و بد ترین فهش ها که بلد بود نثار ما میکرد و تهدید می کرد که بد بلایی سرمون میاره

سرتون را درد نیارم از فردا اون روز هر چی عمله تو تهران بود به من زنگ می زد و ابراز علاقه می کرد جوری شد که دیگه شماره غریب جواب نمی دادم

هر وقت می رفتم پیش شاد مهر این مزاحم ها زنگ می زدن ومن رد می کردم و شادمهر شاکی از کاره من فکر می کرد حالا من چند تا دوست پسر دارم که این همه زنگ می خوره و من جواب نمی دم همین ها باعث شد رفتار شادمهر روز به روز سرد تر بشه!شادمهر شد یه آدم سرد سرد سردددددددددددددددد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط نیروانا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام من یه دختر 20 ساله اهل یکی از مناطق غرب تهران اسم واقعی من نیروانا نیست ولی ترجیح میدم اینجا منو به این اسم بشناسین دلم می خواست یه دفتر خاطرات آن لاین داشته باشم امیدوارم بتونم تو این دنیای مجازی دوستای خوبی پیدا کنم که بتونن منو راهنمایی کنن

نوشته های پیشین
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
پیوندها
داداش مسعود
دلم پر می کشه تا آسمون هفتم(تینا عزیزم)
ای کاش قلب ها در چهره ها بودند(نازآفرین)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM