تبليغاتX
نیروانا -
روزمرگیهای من

تابستون اون سال بدون هیچ اتفاق خاصی گذشت اون سال سال اولی بود که کنکور دادم و قبول هم نشدم  گاه گاه هم پیمان را تو اطراف خونمون می دیدم که اون موقع ها شاید نهایت کاری که می کرد این بود که از دور با سر سلام کنه و یا اینکه شبها به همون آهنگهای تکراری از جولو خونمون رد شه که البته نمی تونستم هیچ اعتراضی بکنم خوب بالاخره محل خودشون بود و از هر جاش که بخواد و هر زمانی می تونست رد بشه بگذریم که از اینکه می دیدم هنوز هم بعد از این مدت کاری می کنه که وجودش را احساس کنم یه حس قلقلک درونی بهم دست می داد می دونستم دوسش ندارم وشاید این حس فقط و فقط بخاطر تنهایی بود که اسیرش بودم

مهرماه مامان خودش تصمیم گرفت منو بفرسته کلاس کنکور و خودش رفتو برا صبح تا شب من برنامه ریزی کرد و منو کل هفته کلاس فرستاد

به ظاهر نظر منم می پرسید ولی در اصل هر کاری که خودش دلش می خواست یا صلاح می دونست می کردو من هم به عادت همیشه سر تسلیم در برابر خواست هایش فرو میاوردم

کسی را در کلاس ها نمی شناختم گاه گاه چهره های آشنایی می دیدم که می دونستم یه زمانی هم مدرسه ای بودیم

از زور تنهایی و اینکه هیچ هم صحبت قابل اعتمادی ندارم به چت پناه بردم شاید در یک زمان با چندین نفر حرف می زدم و این کار برام شده بود سر گرمی از هیچ کس شماره نمی گرفتم و فقط برا وقت گزرونی اونجا بودم تا اینکه یه شب شادمهر پی ام داد جوابش را دادم و شروع به حرف زدن کردیم حرف هاش برام جالب بود به خودم اومدم و دیدم همه پنجره ها را بستم و فقط با اون دارم حرف می زنم اوایل اونم مثل یکی از اون 1000 نفری بود که قبلا" باهاشون حرف می زدم و حتی هیچ کدومشونم یادم نمی موندن ولی بعد ها وقتی دوباره پی ام داد دیدم هم اون را یادمه هم اینکه تمام حرفهای سری پیش را یادمه حتی طرز سلام کردنش را .......

یادم میاد سری اولی که باهاش حرف چت کردم بعد از سلام و احوال پرسی گفت من از دخترایی که تا یه پسر تو نت بهشون شماره میده فکر می کنن فهششون دادن بدم میاد منم گفتم منم از پسرایی که تا تو نت با یه دختری چت می کنن و شماره می دن و انتظار دارن طرف زنگ بزنه و به این ترتیب روزی به 1000000 نفر شماره خیرات می کنن بدم میاد که اون خندید وگفت خوبه که نه من به تو شماره دادم نه تو به من فهش دادی!!!!

سری دوم که باهاش حرف زدم تمتم حرف های قبلش مثل موزیک از بقل گوشم رد شد و در کمال نا باوری دیدم اولین کسی که صحبتاش یادم نمی ره

کم کم بهش جذب شدم ولی نمی تونستم پیشنهاد دوستی خارج از نت را ازش قبول کنم نمی خواستم دوباره از یه پسر ضربه بخورم وجود شادمهر خوب بود عالی بود لحظه های تنهاییم را پر می کرد ولی نه ازش شماره گرفتم و نه خارج از اون محیط مجازی با هاش رابطه ای داشتم

اونم همش می گفت دنبال یه کسی می گرده که بتونه باهاش یه دوستی خوب داشته باشه خارج از این محیطو به من ابراز علاقه می کرد می دونستم ازش خوشم اومده ولی قبول نکردم تا این که رابطمون کم رنگ شد و اون چت بازی هر شب تبدیل شد به ماهی یکی دوبار.

مامان برا اینکه بتونه هر لحظه از من خبر داشته باشه برام موبایل خرید تا من لحظه ورود و خروجم را از کلاس براش گزارش کنم و همه اینها را پای نگرانی مادرانش می گذاشت

یه روز ظهر وقتی داشتم می رفتم کلاس سر راه پیمان را دیدم اومد جلو و یه سلام واحوال پرسی معمولی کرد و رفت

وای که چقدر از هم صحبتی با اون چندشم می شد

فرداش موقع رفتن کلاس چون همون ساعت دیروز بود باز سر راه من سبز شد و با اسرار از من خواست که منو برسونه ناچارا" سوار ماشینش شدم و اون راه افتاد وسطای راه یه جا نگه داشت و خواست حرف بزنه گرم تعریف کردن بود که مامانم زنگ زد و من تازه یادم افتاد که باید وقتی می رسیدم کلاس بهش زنگ می زدم و چون دیده دیر کردم خودش زنگ زده

منم جواب دادم و گفتم تا 5 مین دیگه می رسم . پیمان تا اون موقع نمی دونست موبایل دارم تا فهمید گفت شمارمو بهش بدم تا برا س م س بزنه که من ندادم اون هم دیگه دنباله نداد و وسطهای حرفاش دوباره گوشی منو گرفت که مثلا" نگاه کنه که دیدم موبایلش زنگ خورد و اون گفت ولش کن علی دوستمه بعدن بهش زنگ می زنم !

منو رسوند در کلاس و خیلی زیرکانه آمار روز ها و ساعت های کلاسام را فهمید

سر کلاس بودم که موبایلم زنگ خورد اومدم جواب بدم که در کمال هیرت دیدم شماره پیمان افتاده

از استاد اجازه گرفتم و اومدم بیرون تا ببینم این از کجا شماره منو آورده تا الو گفتم دیدم زده زیر خنده و می گه دیدی من چه باهوشم حیف نیست منو اذیت می کنی تو که دیگه  راحت روزا میای بیرون و می تونیم هم دیگر را ببینیم تازه شبا هم بساط س م س بازی را می ندازیم

و من گیج از اینکه شمارمو از کجا آورده که خودش گفت اون موقع که گوشیم دستش بوده با اون شماره خودش را گرفته و شماره من براش افتاده یادم اومد که الکی گفت علی دوستشه!

بد بختی من دوباره شروع شد شد سرویس شخصی من وهمراه من تا کلاس ها

پیمان پسر بدی نبود خوش چهره و خیلی با نمک و به نظر آدم با معرفتی میومد تنها ایرادش قدش بود که باعث شد از اون اولم به دل من نشینه

تا اینکه بعد از حدود 2 ماه از این سرویس بازیا دیدم داره یه حرفایی می زنه اون که قبلا" از دوست دختر های فراوونش تعریف می کرد حالا داره راجع به وایسته شدن به من و ..................ازدواج حرف می زنه

داشتم دیدونه می شدم آخه من چه گناهی کرده بودم که هر کی گیر من میوفتاد دیوونه بود؟

می دونستم پیمان از اون پسرایی که حرفی که میزنه براش از هر سندی محکم تره و به قول خودش تا حالا به هر چی خواسته رسیده و مطمئنه که به منم میرسه دیدم دیگه واقعا" نمی تونم تحملش کنم روز ها کاری می کردم که مامان منو برسونه کلاس یا زنگ می زدم به خالم که با من بیاد

موبایلم هم خواموش می کردم تا اون هیچ پل ارتباطی به من نداشته باشه

ولی زهی خیال باطل

یه روز که داشتم می رفتم کتاب خانه اونو تو راه دیدم اون روز ماشین نداشت من که سوار تاکسی شدم اونم نشست هر چی پرسید این مسخره بازی ها چیه در میاری جوابی ندادم پیاده شدیم رفتیم پشت کتاب خانه همون پارکی که اولین بار با هم رفته بودیم

خیلی جدی بهش گفتم دیدم از وابستگی و ازدواج حرف میزنی خواستم دیکه منو نبینی که وابستگیت کم بشه

گفت آخه چرا؟ من دوست دارم هر کاری برات می کنم ولی من گفتم من دوست ندارم !!!!!!!

اون گفت من سر حرفم میمونم و هر کاری می کنم تا بدستت بیارم

دوباره از حرفاش چندشم شد

ترس ورم داشت

می خواست چی کار کنه؟ رفتم کتابخونه بار ها زنگ زد به موبایلم و دوستام باهاش حرف زدن که دست از سر من ورداره ولی مرغ پیمان یه پا داشت

15 مین بعدش مامانم زنگ زد و پرسید کجام و من گفتم کتابخونه و اون گفت از اونجا بیرون نرم تا بیاد دنبالم

داشتم از ترس سکته می کردم یعنی چی شده بود؟

مامانم اومد و معلوم بود عصبانیه

تا خونه حرف نزد رسیدم که خونه اولین کاری که کرد مهکم ترین سیلی کخ می تونست به من زد و گفت پیمان کیه گفتم نمی دونم و دومین سیلی

گفت تو نمیدونی و اون زنگ زده ایجا میگه من 2 سال با نیروانا دوستم و خیلی هم برا هم میمیریم فقط نیروانا روش نمی شده به شما بگه و گفته من بهتون بگم

پسره الاغ خودش را اینجوری معرفی کرده من همونیم که ماشینم فلان و 2 سال شبا میام آهنگ براتون می زارم

و........

فقط شانس آوردم که نگفته شاره منو داره

زدم زیر گریه و اول تا سر حد مرگ زار زدم به حال خودم و بخت سیاهم

تازه مامانم میگه این 2 سال با هم چه گ*ی خوردین

که من شروع کردم قسم و آیه خوردن که به خدا اون فقط مزاحم من میشه منم که دیدم این جوری که الان چند وقته که تنها کلاس نمیرم یا خودت میای یا خاله

از چشماش مشخص بود که دروغ بودن حرفام ایمان داره

کاش منم مادری داشتم که به جای همه این بحث ها میومد از خودم می پرسید

کاش.........
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 5:55 بعد از ظهر  توسط نیروانا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام من یه دختر 20 ساله اهل یکی از مناطق غرب تهران اسم واقعی من نیروانا نیست ولی ترجیح میدم اینجا منو به این اسم بشناسین دلم می خواست یه دفتر خاطرات آن لاین داشته باشم امیدوارم بتونم تو این دنیای مجازی دوستای خوبی پیدا کنم که بتونن منو راهنمایی کنن

نوشته های پیشین
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
پیوندها
داداش مسعود
دلم پر می کشه تا آسمون هفتم(تینا عزیزم)
ای کاش قلب ها در چهره ها بودند(نازآفرین)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM