![]() |
![]() |
|
| روزمرگیهای من |
|
در حیرت از این نباش که چرا سحرگاه میل به بر خواستنت نیست و میل به راه رفتن دویدن جهیدن و خندیدن..... در حیرت از این همه دل مردگی بی حوصلگی دلتنگی خستگی و فرسودگی نباش ..... در حیرت از این نباش که نمی توانی زیر لب زمزمه کنی آواز بخوانی به آواز دیگران گوش بسپاری بر انگیخته شوی به شوق و شور بیایی گریه کنی فریاد های شادمانه برکشی مهرمندانه و راضی به دیگران به دختران و پسران جوان به لبخند های شیرین و اشک ریختن های پر معناشان نگاه کنی..... در حیرت از اینکه عظمت کوه ها را ادراک نمی کنی شوکت رود خانه ها را لطافت مهتاب را رویاء آفرینی ابر ها را دشت ها کویرها گل ها پرنده ها ونگاه های پنهانی را..... و زیبایی خیال انگیز باران برف نسیم جاده و جنگل را.... عزیز من ! عشق را قبله نکردی تا پرواز را یاد بگیری شادمانه گریستن را به تمامی دیدن شنیدن بوسیدن لمس کردن را.... رابطه ای زنده و پویا با اشیاء بر قرار کردن رابه نیروی لایزال تبدیل شدن را نه فقط به فردا به هزاران سال بعد اندیشیدن را نه فقط به مردم یک محل یک شهر یک سرزمین بل به انسان اندیشیدن را....... عزیز من! آخر عاشق نشدی تا برای بودن رفتن ساختن خواندن جنگیدن خندیدن رقصیدن وخوب و پر شکوه مردن دلیلی داشته باشی....... آخر عاشق نشدی عزیز من ! چه کنم؟ چه کنم که نخواستی یا نتوانستی به سوی چیزی که اعتباری شکوهی ظرافتی لطفی ملاحتی عطری و زیبایی یگانه ای دارد پلی از ابریشم هزار رنگ عشق بسازی و بندبازانه آن پل ابریشمین را بپیمایی..... از عشق سخن باید گفت *همیشه از عشق سخن باید گفت* متن بالا از جلد هفتم کتاب آتش بدون دود از نادر ابراهیمی هست پیوست از زمان حال : دیروز یعنی 16 اردیبهشت 86 با سمانه دوستم رفتیم نمایشگاه کتاب بر خلاف انتظارم که فکر می کردم بعد مدتها دوباره با سمانه بیرون می ریم و خیلی خوش می گذره اصلا" خوش نگذشت با اینکه نمایشگاه امسال محلش با نمایشگاه پارسال عوض شده ولی من را به خطرات نمایشگاه سال گذشته شلیک کرد پارسال با شادمهر(در پست های آینده به طور مفصل راجع بهش حرف می زنم) وسمانه رفته بودیم و الان حدود ا ساله که شاد مهر نیست و من نا خوداگاه همش در بین جمعیت دنبال اون می گشتم هنوزم بعد از یک سال دوری احساس می کنم دوسش دارم فکر نمی کنم کسی پیدا بشه که بتونه جای خالی اونو تو قلبم پر کنه شاد مهر می دونم هیچ وقت گذرت به این وبلاگ نمیوفته ولی متن بالا را فقط و فقط به خاطر تو نوشتم تو تنها کسی بودی که از نبودنت احساس کم بود شدید تو زندگیم کردم واینو هیچ وقت به روت نیاوردم تو تنها کسی بودی که من بدون نظر به هیچ یک از خصوصیاتت دوست داشتم و هنوزم صادقانه دوست دارم من همیشه و هر وقت بهم دروغ میگفتی می فهمیدم ولی برای اینکه تو ناراحت نشی هرگز به روت نیاوردم! دلم برات تنگ شده کاش می تونستم پا روی غرورم بگذارم و دوباره ......... کاش می تونستم همه حرف های درونم را که مانند دمل چرکینی مرا رنج می دهد به تو می گفتم و خودم را از زیر بار این غم سنگین راحت می کردم می دونم این سردی بینمون از کجا شرو شد ولی هیچ وقت راجع بهش باهات حرف نزدم و کاش حرف می زدم تا این یخچالهای سنگینی که بینمون پیش آمده بود را با گرمای مهرت ذوب می کردی تو بارها برگشتی و چون من در خودم توان این را که حقیقت را بگویم نداشتم و باز تو را پس زدم چون دیگر تحمل بودن کنارت ولی با فاصله به اندازه تمام دنیا را نداشتم با خود گفت اینگونه به همان اندازه که دوریم فاصله داریم نه به اندازه تمام دنیا ولی می دونم که اشتباه کردم ! یادته با هم که بیرون می رفتیم من همیشه دستام یخ می کرد و تو با گرمای دستات همه یخ ها را آب می کردی ولی روزای آخر حتی این کار هم نمیکردی با وجود همه اینه من هنوز و همیشه دوست دارم کاش اینو میفهمیدی!!!!!!!!! دیروز چون دیدم نمی تونم تحمل جو نمایشگاه را بکنم خیلی سریع اومدیم بیرون که هم ناهار بخوریم هم از فکر شادمهر بیام بیرون سمانه زنگ زد به احمد (یکی از دوستان پارسال که همیشه گروهی با دوستامون بیرون میرفتیم )که اگه می تونه بیان و دوباره به یاد پارسال دور هم جمع شیم که اونم وقتی فهمید منم هستم گفت که تا ما ناهار بخوریم از دانشگاه میاد ما هم رفتیم و غذا خوردیم و به سمت کافی شاپ تمشک جایی که پارسال همش اونجا جمع می شدیم رفتیم ولی اونجا رو پلم کرده بودن تو پارک روبه روی تمشک بود منتظرشون شدیم...... اومدن ولی گروه پارسال کجا وگروه امسال کجا پارسال من و شهره آهو و سمانه بودیم و از اونها هم علی احمد هامون علی رضا که البته تو اون گروه فقط علی با شهره صمیمی بودن و بقیه همه با هم دوست بودیم ولی امسال فقط منو سمانه و احمد بودیم و یکی از دوستای احمد که اسمش حسام بود و از قبل نمی شناختیمش! تمشک که بسته بود از سوگلی هم زیاد خوشم نمی آد رفتیم آکواریوم که سر تجریشه یه خورده نشستیم و یاد خاطرات کردیم و خواستیم بریم وقتی اومدیم بیرون با دیدن سی دی فروشی که کنارش بود باز یاد شادمهر افتادم روز آخری که با هم رفتیم دربند موقع برگشت از اونجا سی دی خرید دیروز می تونست روز خوبی باشه اگه فقط و فقط احساس کمبودتو نمی کردم یا کنارم بودی و یا اینکه نبودی و من هم دلتنگت نبودم!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط نیروانا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سلام من یه دختر 20 ساله اهل یکی از مناطق غرب تهران اسم واقعی من نیروانا نیست ولی ترجیح میدم اینجا منو به این اسم بشناسین دلم می خواست یه دفتر خاطرات آن لاین داشته باشم امیدوارم بتونم تو این دنیای مجازی دوستای خوبی پیدا کنم که بتونن منو راهنمایی کنن
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم اردیبهشت 1386 هفته سوم اردیبهشت 1386 هفته دوم اردیبهشت 1386 |
| پیوندها |
|
داداش مسعود دلم پر می کشه تا آسمون هفتم(تینا عزیزم) ای کاش قلب ها در چهره ها بودند(نازآفرین) |
|
RSS
|