![]() |
![]() |
|
| روزمرگیهای من |
|
سلام به همگی تا حالا شده از یه کسی بدت بیاد یا حداقل فکر کنی که بدت میاد ولی انگار مجبور باشید باید تحملش کنین؟ چند ماه پیش که با پیمان حرف می زدم با خوشحالی به من گفت که کارای معافیش جور شده خیلی وقت بود که باباش دنبال کاراش بوده تا یکی یدونه پسرش مزه آش های سربازی را نچشه این جوری که بوش هم میومد کلی هم خرج کرده بود ولی من برای اینکه طبق معمول بزنم تو ذوقش و حالشو بگیرم گفتم پسرا تا نرن سربازی مرد نمی شن! بابای منم عمری دخترشو به کسی که سر بازی نرفته نمی ده وکلی از این چرت و پرت ها ردیف کردم براش ! و بهش گفتم تو که عرضه نداری 2 سال به خودت سختی بدی معلوم نیست بتونی از مشکلات زندگی بر بیای( جالب این جاست که خودم به چرت بودن حرفام اعتقاد کامل داشتم و می دونستم سربازی جز حروم کردن وقت و عمر و جونی پسرا هیچی نداره) اون طفلک هم که دید من این جوری گفتم و کلی تو ذوقش خورد با ناراحتی خداحافظی کرد! اصلا" فکرشم نمی کردم که حرفای من روش اثری داشته باشه ولی….. دیروز ظهر زنگ زد وقتی جواب دادم گفت بیا تو بالکن همین جور که داشتم غر می زدم که چرا اومدی در خونمون رسیدم به بالکن و پایین نگاه کردم و کلی هم شاخ در آوردم پیمان ماشینش را جلو خونمون پارک کرده و تکیه داده بهش ولی………… کچل!!!!!!!!!!!!!!!!! اون سرش و می زد موهاشو نمی زد کلی همیشه با موهاش ور میرفت ولی واقعا" معلوم بود که چقدر ناراحته بعد از این که کلی بهش خندیدم و مسخرش کردم که من حالم از آدم کچل بهم می خوره البته حالم از تو چه با مو چه بی مو بهم می خوره ! فکر کردم تو این وضع بگیر بگیر جامعه گرفتنش و کچلش کردن همین جور که ریسه رفته بودم از خنده و هی مسخرش می کردم اون بر عکس همیشه خیلی ساکت بود و تنها حرفی که زد این بود(((((((((دلم برات تنگ می شه )))))))) بعدشم سوار ماشینش شد و گازش را گرفت و رفت گوشی هم بدون خداحافظی قطع کرد! معلوم بود حالش خیلی خراب ولی نفهمیده بودم چرا فهمیدم بغض داشت و برای همین حرف نزد ولی نمی دونستم چرا ,فهمیدم گفت دلم برات تنگ می شه ولی الان بیشتر از یک ساله که بعد اون ماجرای تلفنش به مامانم حتی 5 دقیقه هم به هاش بیرون نرفتم و هر دفعه هم زنگ می زد ابراز دلتنگی می کرد ولی این بار فرق می کرد!من همین جور که تو خماری حرفاش بودم دوباره زنگ زد و گفتم این ادا ها چیه؟ خوب می خواستی انقدر جینگولی نگردی که بگیرن کچلت کنن! پیمان: نیروانا من دارم میرم میای ببینمت؟ من: کجا میری؟ البته رفتنت که چیزی نیست تو بمیری هم نمیام ببینمت! پیمان: تو نمی تونی یه بار هم شده جدی حرف بزنی؟ من: نه!!!!!! مامانم یادم نداده پیمان : جون آناهیتا جدی باش , من دارم هفته دیگه می رم سر بازی برای این که به شما ثابت کنم من از آش خوردن و سربازی نمی ترسم انداختم یه شهر دور من: کجا اون: کرمان من : خوب خدا رو شکر یه مدت نمی بینمت یه نفس راحت می کشم راستی اگه خواستی همون جا بمون برای همیشه اینجوری به من بیشتر خوش می گذره! اون: گفتم جون آنا جدی باش من دارم دق می کنم تو می خندی؟ من: برو بابا من جدی ام دیگه نکنه انتظار داری بیام آب بریزم پشت سرت پیمان: نه می دونم به تو اگه آب هم بدن بریزی پشت سرم همشو می خوری که حتی یه قطره هم نریزه پشت سرم من: آره از کجا فهمیدی؟توکه انقدر با هوشی چطور تا حالا نفهمیدی من ازت خوشم نمیاد دمت را بزاری رو کولت و بری و انقدر منو اذیت نکنی؟ پیمان: تو حرف جدید نداری؟ خسته نشدی انقدر حرف تکراری زدی؟من دارم هفته دیگه می رم جون هر کی دوست داری یه بار بیا من ببینمت من: اولا" من کسی را دوست ندارم تو هم الکی جون کسی که وجود خارجی نداره را قسم نخور! بعدشم من اصلا" خوشم نمیاد با کچل ها بچرخم! پیمان: خیلی نامردی من فقط به خاطر تو دارم میرم تو اینجوری میگی؟ من: وای بابا تو چه خنگی هستی تا حالا نفهمیده بودی من دخترم مرد نیستم؟ خوب دیگه مزاحم نشو کار دارم بای و بدون اینکه منتظر جواب اون بشم قطع می کنم هر کاری کردم یه جشن کوچیک یک نفره به خاطر این غیبت 2 ساله اون بگیرم نتونستم نمی دونم چرا حتی ذره ای احساس خوشحالی نکردم منی که تا حالا آرزوم بود از دستش راحت باشم حالا به این فکر می کنم اگه دو سال نبینمش اگه 2 سال نباشه که هر شب با اون آهنگ های مضخرف عاشقانش از زیر پنجره اتاقم رد بشه اگه 2 سال نباشه که هی زنگ بزنه من هی غر بزنم و بدون خداحافظی قطع کنم و اگه 2 سال نباشه………… من چی کار کنم؟ وای خدایا چرا نمی تونم خوشحال باشم؟ اینا چه فکرایی که میاد تو ذهنم؟ بد تر از همه اینکه دیشب تا صبح همش خواب اینو می دیدم که منو پیمان داریم تو کتاب اسم دنبال یه اسم پسر برا بچمون می گردیم!!!!!! دارم دیونه می شم بودنش یه درد سر نبودنش هزار تا…… یادم اون موقع که دعوامون شد و اون زنگ زد خونمون چند وقت بعدش عید بود یه شب س م س زد و گفت ( سلام عزیزم می دونم تو این مدت خیلی اذیتت کردم خیلی سختی کشیدی ولی منو ببخش من دارم میرم برای همیشه شاید دیگه هم دیگرو نبینیم ولی بدون من خیلی دوستت داشتم…..) من هم بدون این که اون س م س را تا تهش بخونم سریع براش زدم اشکال نداره منم خیلی اذیتت کردم ولی امید وارم هر جا هستی خوش باشی و زندگیت بر وفق مرادت بچرخه قربانت نیروانا این اولین بار بود که یه حرف نسبتا" مهبت آمیز بهش زدم دلم می خواست زود شرش کنده بشه دلم می خواست هر گوری می خواد بره و من دیگه نبینمش ولی باز هم اون موقع مثل الان نتونستم خوشحال باشم ولی همون موقع اون س م س زد که این حرفا چیه تو اگه بمیری هم من ولت نمی کنم با هات میام اون دنیا س م سم را تا آخر بخون واااااااااااااااااااااااااااااااای وقتی دوباره س م س اونو خوندم تهش نوشته بود از طرف سال 1383!!!!!!! شنیدی می گن کرم از خود درخته؟ باو کن من کرم ندارم نه با دست پس می زنم نه با پا پیش می کشم ولی نمی دونم این چه حاله مضخرفی که من دارم نمی دونم چرا از دیروز هر چی می خوام به نبودنش فکر کنم و خوشحال باشم نمی تونم ودر عوضش به این فکر می کنم که از هفته دیگه کسی نیست شبا برام آهنگ بزاره و با سرعت مورچه دور خونمون جولان بده! نمی دونم چرا دلم براش می سوزه! یه دوست دارم اسمش مهرنازه اون کم و بیش تو جریان دوستی من و پیمان هست و جالب اینجاست که همیشه به من می گفت انقدر این بشر را اذیت نکن یه روزی می رسه که میزاره میره و اون موقع هست که تو دنبالش می دوی! من همیشه به مهرناز می خندیدم و می گفتم داره چرت می گه ولی الان اصلا" نمی دونم چرا دارم به این چیزا فکر می کنم تو میدونی من چه مرگمه؟ پست خصوصی:بهت گفته بودم نیا اینجا ولی حالا که اومدی و از تموم حرفای دلم خبر دار شدی حق هیچ اعتراضی نداری فقط اگه خیلی ناراحت می شی می تونی تو هم بشی فقط یه دوست مجازی دیگه به من زنگ نزنی و س م س ندی. شاید بهت نه نگفتم ولی باور کن اصلا" از این شروع دوباره خوشحال نیستم!(دوستان عزیز شما ناراحت نشین با شما نیستم خودش می دونه با کی هستم) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 5:7 بعد از ظهر توسط نیروانا |
|
|
سلام تا حالا شده تو تنهایی های خودت به آدم به هوا فکر کنی؟ به این فکر کنی که اگه اونا گول شیطان را نمی خوردن و از اون میوه کذایی نمی خوردن الان کجا بودی؟ به این فکر کنی که واقعا" الان کجای این زندگی قرار گرفتی و سهم تو از این زندگی چیه؟ به این فکر کنی تولد چیه مرگ کجای زندگیه؟ تا حالا به این فکر کردی چرا اگه با زبون خوش بخوای حرف بزنی هیچ کس حرفتو نمی فهمه ! آره تو این دنیا حتما" باید داد بزنی جیغ بزنی هوار بزنی تا کسی حرفتو بفهمه! تا حالا به این فکر کردی اولین چیزی که بعد از تولد از این دنیا و آدم هاش نصیبمون می شه چیه؟ نه واقعا" لحظه ای فکر کن !اولین هدیه این دنیا و آدماش به تو به من به همه ما فقط چند کف دستی محکم بر پشت برهنه تو و من است! اگر راه صبر را پیش بگیری و صدات در نیاد باید همین جور کتک ها را نوش جان کنی ولی از همون اول اگه جیغ بزنی داد بزنی می فهمن که نمی تونن بهت زور بگن !!!!!!! تا حالا به این فکر کردی که اصلا" چرا به این دنیا آمده ای؟ من فکر می کنم مادرامون برای اینکه گوشه و کنایه های مادر شوهر و خواهرشوهر و همسایه و ....... را نشنوند بچه دار می شوند ! یکی عشق عروسک بازی داری هی زور می زنه تا خدا یه دختر بهش بده تا بشینه موهاشو شونه کنه لباسای جینگیلی تنش کنه براش قصه بگه یکی هم چون شوهرش همش پسر خواهر شوهرش را بغل می کنه و هی پسر پسر می کنه برای این که روی خواهر شوهرش را کم کنه هی می شینه التماس خدا می کنه که یه پسر بهش بده ! ولی 99 % اونها به آینده بچه هاشون فکر نمی کنن باور کن اگه هم فکر می کنن فقط به این موضوع فکر می کنن که بچه من تو همه چیز درس کار ازدواج باید روی بچه های جاری و خواهر شوهرم را کم کنن!همین!!!!!!!! من نمی دونم این چه زندگی که نه اومدن نه رفتنمون دست خودمون نیست بین مرگ و زندگی هم روزگارمون روی قسمت و شانس و تقدیر می چرخه! دیروز طوفان شد خیلی از درختها شکست ویکی از این درختها هم درست جوری شکست که افتاد رو یه آدم و اون بیچاره هم درجا مرد! به نظر من کل این طوفان بهونه بود یه بهونه برای مرگ یک آدم این حتی قبل از تولدش تعیین شده بود یه آدم باید به دنیا بیاد تا تو همچین روزی طوفان بشه و اون درخت بیوفته روش و اون بمیره! می دونی به نظر من مرگ درست مثل تولد هست با یه تفاوت کوچیک هنگام تولد باید از درون رحم مادر جون بگیری در حالی که از خاکی ولی مرگ عکس تولد به داخل رحم گور است و این بار بر می گردی به اصل خودت خاک به خاک!به نظر من که مرگ شیرین تر از تولد است حداقل تو اون دنیا دیگه نباید برای این که دختر عمت شاگرد زرنگی بوده تو دوران مدرسه همش سرکوفت بخوری یا این که وقتی می ری دانشگاه چون اون رشتش یا دانشگاهش بهتر مدام اسم اون دختر ایکبیری را بشنوی نمی دونم شاید موقع شوهر کردن هم شوهر اونو همش بزنن تو سر شوهر من ! واقعا" برا خودم متاسفم که زندگیامون انقدر پوچ بی هدف و تکراری شده هیچ انگیزه ای برای زندگی نداریم جز براورده کردن اهداف پوچ و بی پاییه خانواده هامون!خستم از این بازی تکراری زمونه ! می دونی من عاشق پاییزم شاید دلم می خواد با این درخت های بی گناه همدردی کنم شاید هم برای اینکه خودم تو پاییز به دنیا اومدم نمی دونم! ولی واقعا" دلم برای درخت ها می سوزه که انقدر قلبشون پاک هست که باز هم گول این بازی تکراری گنجشک ها را می خورن این پرنده های سنگدل که به خاطر آسایش خودشون پا روی قلب درخت می گذارند و می رن دنبال هوا وهوس خودشون واین درخت های بیچاره که زیر بار دوری آنها کمرشون خم میشه و از غصه همه برگهاش به جای اشک های نداشتش زرد میشه ومی ریزه! و باز بهار سال دیگه گول این پرنده های سنگدل را می خوره و باز هم بازی تلخ گذشته را تکرار می کنن! از بهار با همه این روز های تکراریش و همه این دروغ های درونش بیزارم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 4:35 بعد از ظهر توسط نیروانا |
|
می خواهم خیالتو راحت کنم
تقصیر تو نبود خودم نخواستم چراغ قدیمی خاطره ها خاموش شود خودم شعرهای شبانه اشک را فراموش نکردم خودم کنار آرزوی آمدنت اردو زدم حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند نه تو چیزی بدهکار دلتنگی این همه ترانه ای خودم خواستم که مثل زنبوری زرد بالهایم در کشش شهدها خسته شوند و عسل هایم صبحانه کسانی باشند که هرگز ندیدمشان تنها آرزوی ساده ام این بود که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی و بعد از قرائت بارانها زیر لب بگویی: (( یادت بخیر نگهبان گریان خاطره های خاموش)) همین جمله برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان کافی بود هنوز هم جای قدمهای تو بر چشم تمام ترانه هاست هنوز هم همنشین نام و امضای منی دیگر تنها دلخوشی ام همین هوای سرودن است همین شکفتن شعله همین تبلور بغض به خدا هنوز هم از دیدن تو در پس پرده باران بی امان شاد می شوم این پست برای اون کسی که مطمئن هست برای اون نوشتمش نیست به خدا من تنها مشکلم اینه که بلد نیستم بگم نه! باو کن! شاید چون خودم می دونم دلائلم خیلی بچگانست نمی تونم نه بگم که دنبال بهونه نباشم باور کن ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط نیروانا |
|
|
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را ما اسیر غم و اصلا" غم ما نیست تو را با اسیر غم خود رنج چرا نیست تو را؟ جان من سنگدلی دل به تو دادن غلط است رفتن اولاست دل به کوی تو ستادن غلط است تو نه آنی که غم عاشق زارت باشم دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد بشنو پندو مکن قصد دلازرده خویش ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده خویش از دیشب موقع خواب دارم فکر می کنم امروز چه پستی بنویسم می دونی کلی موضوع در هم برهم تو ذهنمه که نمتونم جمع و جورش کنم تازه بعد از کلی فکر یه پست طولانی نوشتم که این بلگفا خوردش کوفتش بشه انشاالاه ! ساختمون روبه روییمون یه آپارتمان 3 طبقه است که طبقه اولش یه خانواده زندگی می کنن که2 تا پسر داشتن به اسم پزمان و پدرام که پدرام بزرگتر بود با اینکه 10 سالی میشد که همسایه هستیم ولی فقط مامانا مون با هم سلام علیک داشتن و هیچ گونه رفت و آمد دیگه ای نداشتیم یه شب که تو اتاق آناهیتا داشتم براش کتاب قصه می خوندم و بعد از این که آنا خوابید منم چراغ را خاموش کردم که برم بخوابم ولی همین که چراغ را خاموش کردم تازه منظره تاریک رو به روی پنجره معلوم شد دیدم به به یه غول بیابونی از پشت بام خونه روبه رویی دولا شده و داره اتاق ما رو دید می زنه بله همون پدرام بود که انگار داشت فیلم سینمایی می دید منم پرده را کشیدم و رفتم خوابیدم معلوم نبود چند وقته داره این کارو می کنه ولی معلوم بود بار اولش نبوده ولی از فردا شبش من پرده اتاقم را کامل میکشیدم تا نتونه نگاه کنه چند روز بعدش دیدم کلی تو کوچه سر صدا هست نگاه که کردم دیدم پدرام با یه قابلمه به چه بزرگی جلو در ما ایستاده و تا منو دید با سر اشاره کرد برم ازش بگیرم منم محلش نذاشتم و اومدم تو داشتم فکر می کردم تو اون قابلمه که اندازه یه دیگ بود چی بوده که آورده دره خونمون که تلفن زنگ خورد و یه خانمی از اون ور خط گفت نیروانا جون من فرزانه خواهر پدرام هستم .پدرام براتون آش اورده نمی دونه زنگتون کدومه بیا پایین ازش بگیر منم تشکر کردم گفتم چشم! یه شال انداختم سرم و اومدم پایین سلام کردم و آش را ازش گرفتم و تشکر کردم و خواستم بیام تو که پسره پرو گفت نیروانا جون من خیلی دوست دارم!(فکرشو بکن تو کل ساختمون ما فقط برای ما آش آورده اونم نه یه کاسه یه دیگ اخره تابلو بازی بودن) منم محلش نذاشتم و اومدم تو .به مامانم گفتم تو شمارمونو بهشون داده بودی که گفت نه حالا بعدا" ازشون می پرسم از کی گرفتن. چند روز بعد که مامانم مامانشو می بینه از بابات اون یه دیگ آش تشکر می کنه و می پرسه شماره ما رو از کجا آورده بودن که مامانش می گه نمی دونم از قدیم تو دفتر تلفنمون بوده حتما" خودتون داده بودین!!!!! من واقعا" نمی دونم این پسرا چه طوری به سرعت نور شماره خونه مردم را پیدا می کنن! گذشت تا یه روز عصر مامان و بابام بیرون بودن که تلفنمون زنگ می خوره اول که جواب دادم فکر کردم پیمان تا گفت الو سلا م من گفتم سلام باز تو مزاحم چی کار داری مگه خودت کار و زندگی نداری همش مزاحم می شی! که اون گفت فکر کنم اشتباه گرفتین من پدرام هستم!!! منم گفتم آره اشتباه گرفتم فکر کردم پسر داییم هستش که اون گفت شما با همه انقدر مهربون سلام و احوال پرسی می کنین یا فقط با پسر داییتون؟ منم گفتم فکر نمی کنم به شما ربطی داشته باشه! گفتم کاری داشتین؟ گفت آره می خواستم با هاتون حرف بزنم ! منم گفتم مگه شما حرف هم بلدین بزنین فکر می کردم فقط چشمات کار می کنه اونم تو دید زدن خونه مردم! که اون گفت من واقعا" بابت اون موضوع شرمندم که منم گفتم شرمنده هم باید باشی تو واقعا" خجالت نمی کشی؟ پسره پرو اومد کارش را درست کنه خراب ترش کرد گفت به خدا من فقط شما را نگاه می کردم نه مامانتون نه باباتون نه خواهرتون را هیچکدوم را نگاه نمی کردم!!!!!!!!!! پسره عوضی معلوم شد خیلی وقت بوده این کارو می کرده. منم گفتم مزاحم نشو من کار دارم خداحافظ و گوشی را گذاشتم! چند باری زنگ زد و من جوابشو ندادم و اومد جلو خونشون رو پله نشست و موبایلش را گذاشت در گوشش و شروع کرد بلند بلند حرف زدن جوری که بشنوم و کاملا" معلوم بود طرف صحبتش منم ! چند روزی گذشت و اون کارش شد هر شب از ساعت 9 تا 1 یا 2 می شست رو پله خونشون و اینجوری ادای عاشق ها را در میاورد. خوب پیمان هم که کارش بود هر شب با صدای بلند آهنگ تو کوچمون با سرعت مورچه می چرخید که این پدرام خان که مثلا" عاشق شده بود به غیرتش بر می خوره میره پیمان و گیر میاره و بهش میگه دیگه نبینم از کوچه ما و جلو خونه ما رد بشیا!!!!!!!!!!!!!!! که پیمان هم می گه به تو چه به خاطر تو که نمیام از جولو خونه خانومم رد می شم(به این تیکه پیمان توجه کنین خانومممممممم) که اونم مگه خانومت کیه؟ خلاصه کاشف به عمل میاد که منم و اول کلی دعوا و کل کل وبعدشم به ظاهر پیمان دم پدرام را جوری می چینه که دیگه به من چپ نگاه نکنه! فقط یه بار بعد از اون جریان پدرام می زنگه خونمون و میگه نمی خوای با من باشی؟ که منم برا اولین بار گفتم من با پیمان هستم خیلی هم دوسش دارم اونم میگه با اینکه من خیلی دوست دارم ولی چون مطمئنم پیمان پسر خوبیه امید وارم با اون خوش باشی! از اون به بعد پدرام بازم شبا می رفت رو پشت بوم خونشون و باز هم تا ساعت 2 نصف شب می شست جلو خونشون ولی این بار برای من نبود برای شیوا دختر همسایه کناریمون بود!!!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 6:57 بعد از ظهر توسط نیروانا |
|
|
سلام به همگی و یه سلام مخصوص هم برای اون دوست جونایی که لطف کردن و کامنت گذاشتن یکی از دوستان به اسم فرزاد کامنت گذاشته که چرا من تا الان فقط راجب پسرایی که تو زندگیم اومده حرف زدم همینجا می خوام اول به همگی بگم که من این وبلاگ را ساختم تا حرفایی که تو دلم مونده وبه کسی نزدم را بزنم نمی خواستم راجب خاطرات مدرسه بنویسم ولی الان که همشو نوشتم شاید از این به بعد برای این که حرف کم نیارم راجب اتفاق های جالبی که برام افتاده بنویسم اگر هم دوست داشتین برام تو نظراتون بگین از چی تعریف کنم دیروز رفته بودم خونه مهرناز اون الان دانشجو حسابداری ولی چون شهرستان می خونه دیگه مثل قدیم همش با هم نیستیم چند ماه یک بار همدیگرو می بینیم و وقتی هم همدیگرو می بینیم انقدر حرف می زنیم که ..... دیروز یاد خاطرات مدرسه افتاده بودیم و با اینکه هر دومون کاملا"همش یادمون بود ولی باز از تعریفش خندمون می گرفت سال دوم دبیرستان یه معلم هندسه داشتیم که بیچاره یکم گیج می زد امتحان هندسه که همیشه اپن بوک بود جوری که حتی سر امتحان صدای ورق زدن کتاب بچه ها تو کلاس می پیچید واون در عالم خودش سیر می کرد موقع نمره دادن هم نگاه می کرد هر کی خوش خط تره بهش نمره میداد یه روز سر امتحان یه سوال را من کامل بدون جا انداختن یه واو از رو مهرناز نوشتم جالب اینجا بود که به من نمره کامل داد و به مهرناز از 3 نمره 5/. نمره داد مهرناز بیچاره هر کاری کرد معلم ما اصلا" به حرفش گوش نداد! یه بار یه سوال را من از کتاب نوشتم و درست عین کتاب ولی به من نمره نداد!!!!!! وقتی هم بهش چیزی می گفتیم شروع می کرد به جیغ جیغ کردن. یه بارم که با بچه ها کلاسو گذاشته بودیم رو سرمون گفت من دیگه نمی تونم شما رو تحمل کنم و وسائلشو جمع کرد که بره بیرون ولی همین جور که ما ها سر کلاس بودیم اون به جا اینکه در و باز کنه بره بیرون رفت سمت در و چند ضربه به در زد و مثل آدم هایی که منتظر می مونن بهشون بگن بفرمایین وایساد یه نگاهی به ما کرد و تازه انگار فهید چی کار کرده بچه ها که منفجر شده بودن از خنده و اونم عصبانی رفت بیرون!!!!!!! فکرشو بکن به جای این که در و باز کنه بره بیرون در بزنه بره بیرون! بیچاره کم داشت .اون یه زن حدودا" 30 ساله بود و هممون می دونستیم ازدواج نکرده ولی یه بار سر کلاس که داشت درس میداد وسط درسش گفت بچه ها من ازدواج کردم و یه پسر هم دارم تازه عید هم رفته بودیم مسافرت!! فکرشو کن وسط درس بدون هیچ مقدمه ای برگرده واینو بگه ما همه حاج و واج مونده بودیم این چه ربطی داشته! طفلی انگار تو توهم سیر می کرده. یادش بخیر!!! یه خاطره با مزه دیگه هم یادم افتاد بگم: تو اون سه ماه اولی که با پیمان دوست شده بودم بهش گفته بودم که من یه دختر خاله دارم که اسمش مریم 5 سال با یه پسری به اسم پدرام دوست و انگار قصد ازدواج هم دارن! این قضیه گذشت و رسید به اون موقعی که پیمان زنگ زده بود خونمون و با مامانم حرف زده بود چند روز بعدش که درست شب عاشورا بود و من خونه مریم اینا بودم پیمان زنگ می زنه به موبایل من و منم گوشی را می دم به مریم که بگه خاله منه و یه جوری راضیش کنه دست از سر من بر داره خلاصه مریم جواب می ده و خودش را خاله من جا می زنه و بهش میگه مزاحم من نشه که پیمان می گه من هر جوری شده به نیروانا می رسم که مریم می گه تو خانواده ما خیلی بد می دونن دختر با پسر دوست باشه وهمه ازدواج های ما فامیلیه نیروانا که این همه پسر عمه و پسر دایی و پسر خاله و... داره باباش عمری اونو به غریب نمی ده( جالب اینجاست که تو کل فامیل ما فقط پسر داییم از من بزرگتر که اونم مثل داداش نداشتم می مونه) خلاصه پیمان به مریم می گه شما خبر ندارین من خودم می دونم دختر خالش مریم 5 ساله با یه پسره به اسم پدرام دوسته تازه می خوان با هم ازدواج هم بکنن!!!!!!برین اونو بدین به فامیل! برین جولو اونو بگیرین! برین به اون بگین تو فامیلتون چی خوب و چی بد! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 5:6 بعد از ظهر توسط نیروانا |
|
|
تا اینجا گفتم که شادمهر حسابی به من شک کردورفتارش روز به روز سرد تر شد نمایشگاه کتاب پارسال قرار شد منو سمانه و شادمهر با هم بریم که البته شادمهر هم با پسر خالش اومد ولی چه اومدنی........ از اونجایی که حدود یه ماه بود به پیمان زنگ نزده بودم دوباره آتیشی شده بود و شب قبلش چند بار از تلفن عمومی زنگ زده بود خونمون که مثلا" به من قولم را یاداوری کنه و از اونجایی که مامانم جواب می داد قطع می کرد صبح تو نمایشگاه زنگ زد وگفت که تا نیم ساعت دیگه می رسه من و سمانه هم رو یه نیمکت که زیر یه تابلو بزرگ بود و کنار استخرش بود نشستیم تا اونا بیان! یاد تماس دیشب پیمان افتادم و برای اینکه آتیشش را خاموش کنم با گوشی سمانه بهش زنگ زدم (قبلا" بهش گفته بودم که گوشیم دسته مامانمه) و مثل همیشه من سرد و اون گرم بعدشم گفتم دیگه به این خط زنگ نزن و با یه خداحافظی سریع قطع کردم. پشت سرش شادمهر زنگ زد و پرسید کجای نمایشگاهیم که منم گفتم و منتظرشون نشستیم ولی قافل از این که پیمان سیریش تر از این حرفاست دوباره به گوشی سمانه زنگ زد و منم حسابی شاکی شدم و مشغول جرو بحث که مگه نگفتم زنگ نزن بعدشم دیدم الانست که شادمهر برسه گفتم ببین یه دختر خاله دارم اسمش شادی الان میرسه پیش ما دیگه زنگ نزن که اون حسابی آنتنه! تا قطع کردم شادمهر زنگ زد که کجایین من گفتم زیر همون تابلو بزرگه کنار استخر و سمانه هم که تا حالا شادمهر را ندیده بود بی خیال از قر قر های من داشت آرایشش را تمدید می کرد . شادمهر گفت رو تابلوش چی نوشته منم همین که برگشتم ببینم روش چی نوشته دیدم پشت سر ما نشستن! می دونستم فهمیده با پسر داشتم حرف می زدم و اونو شادی خطاب کردم ولی به روی خودش اصلا" نیاورد ! یکم گشتیم تو غرفه ها و بعد رفتیم تا ناهار بخوریم برا اینکه حرص منو در بیاره افتاد رو دنده شوخی با سمانه 3 تا بطری خانواده آب رو هم خالی کردن و ......... می دونستم تقصیر منه ! ولی چه کنم ؟ از اون روز به بعد مثل یه آدمی که بهش گفتن وظیفش که هر روز به من زنگ بزنه یا هفته ای یه بار با هم بیرون بریم و از ناچاری این کارا را میکنه رفتار کرد! با هم حرف می زدیم ولی ................... یه بار هم با بهونه ی دبی رفتن منو خواست بپیچونه ولی بعد از چند روز از یه تلفن عمومی نزدیک خونشون زنگ زدم خونشون که خودش جواب داد منم بعد از گفتن مرسی خیلی زحمت کشیدی قطع کردم پشت سرش علی پسر خالش زنگ زد که داداشش بوده که جواب داده و صداش شبیهه شادمهر ولی من قبل از تلفنم هم می دونستم که نرفته! من دیگه زنگ نزدم ولی چند روز بعدش خود شادمهر زنگ زد و گفت تازه رسیده و به اصرار خواست منو ببینه با اینکه به خودم قول داده بودم دیگه جوابشو ندم ولی این وسط احساسم تصمیم گرفت خیلی دوسش داشتم قبول کردم و رفتم دیدمش من نمی دونم چرا اون که به ظاهر مشتاق قطع رابطمون بود پس چرا هر وقت دعوامون می شد با اصرار می خواست که آشتی کنیم؟ شاید اونم زور احساسش از عقلش بیشتر بوده! نمی دونم اون روزی که علی زنگ زد و خواست به من بفهمونه من با برادر شادمهر حرف زدم نه خودش با وجود اینکه خیلی دوسش داشتم ولی نیمی از اون شادمهر در من مرد! اون روز دیدمش ولی باز هم سرد بود نمی دونم انگار زورش کرده بودن که به من زنگ بزنه ! بعد از اون روز تصمیم گرفتم دیگه نه ببینمش نه جواب تلفوناشو بدم. چند روز بعدش دوباره زنگ زد وخواست همو ببینیم تو اون چند روز تصمیم گرفتم برم و رودر رو همه سنگامونو با هم وا بکنین هیچ کدوم از ما مجبور نبودیم که همدیگرو با زور تحمل کنیم! ولی وقتی پیشش بودم حتی یه کلمه هم نتونستم باهاش راجع به این موضوع حرف بزنم. همون شب یه قرار نتی با هم گذاشتیم و هر دو آن شدیم همونجا بهش گفتم که به نظرم دیگه نمی خوای با من باشی رفتارت هر روز سرد تر میشه ولی اون فقط خندید وگفت جدا" اینجوری فکر می کنی؟ منم گفتم آره و واون گفت هر جور راحتی و خیلی معمولی خداحافظی کردیم! با خودم می گفتم ببین تو رو خدا من آرزومه پیمان بره پی کارش و منو ول کنه و مثل الان شادمهر خداحافظی کنه ولی افسوس. نزدیکهای کنکور بود روزها هم با غم دوری شادمهر هم با استرس کنکور می گزشت خودم که هیچ هدفی نداشتم ولی همون روزهای آخرم فقط و فقط به خاطر شادمهر که دوست داشت برم دانشگاه درس می خوندم همون رشته ی شادمهر هم شرکت کردم زبان ولی......... تقریبا" یه هفته بعد از اینکه جواب ها اومد هر روز یکی س م س می زد و خودش را کامل معرفی می کرد ومی گفت میخواد با هم بیشتر آشنا بشیم من نمی دونستم اینا کین کی شمارمو بهشون داده به خاطر همینم جواب هیچ کدومشون را نمی دادم! تا اینکه یکی فقط س م س زد و پرسید دانشگاه قبول شدی؟ منم زدم شما؟ که گفت شادمهر هستم! خودم می دونستم چقدر خوشحالم که دوباره حداقل یه س م س زده ولی به دروغ بهش گفتم آره زبان قزوین می خونم چون هم نمی خواستم جلوش کم بیارم هم می دونستم من امسال دیگه نه مدرسه نه کلاسی می رم که بخوام با هاش قرار بزارم پس تصمیم گرفتم اگه ایندفعه خواست آشتی کنیم من قبول نکنم آدم که نمی تونه با کسی دوست باشه ولی باهاش بیرون نره! هر چی اون اصرار کرد و از رفتارش احساس ندامت کرد من قبول نکردم. یه روز مهرناز خونمون بود و حوصلمون سر رفته بود به فکر مردم آزاری افتادیم و من با گوشی مهرناز یه س م س عشقولانه برا شادمهر فرستادم که پشتش اون زنگ زد و خواست ببینه کی س م س زده که مهرناز گفت اشتباه فرستاده ولی پشت سرش چندین نفر هی زدن و گفتن ما به اونا اون س م سی را که به شادمهر زدیم را زدیم که مهرناز گفت بابا من فقط یه س م س اشتباه فرستادم نه این همه! من حس کردم همه شماره ها برام آشناست یاد مزاحم های س م سی خودم افتادم چند تایی از اونها را تو گوشیم سیو کرده بودم و دیدم بله همونا هستن ! شاد مهر می خواسته ببینه من به هیچکوم جواب می دم یا نه که منم رو سفید بودم! اون که نمی دونست من با گوشی مهرناز بهش س م س زدم و مثلا" اینجوری با دوستاش داشتن اونو اذیت می کردن که من با خط خودم همون س م س را براش فرستادم و زیرشم زدم برات متآسفم!!!!!!!!! تا اینو زدم و اون فهمید که لو رفته زنگ زد و خواست کارش را توجیح کنه که من جوابشو ندادم و شروع کرد س م س های معضرت خواهی فرستادن من که هم از یه طرف بهش حق می دادم و هم خیلی دوست داشتم با هاش حرف بزنم وهم اینکه خیلی دوسش داشتم ولی می دونستم که من دیگه موقعیت پارسالم را ندارم که بخوام باهاش دوست شم و بر خلاف میل باطنیم با هاش حرف نزدم! روزهام تکراری و بی هیچ هدفی می گزشت تا یه روز سمانه خبر داد که دارن بری تکمیل ظرفیت دانشگاه آزاد ثبت نام می کنن و من که هیچ امیدی نداشتم هیچ واکنشی نشون ندادم ولی خودش منو ثبت نام کرد ولی بعدش من افتادم به التماس به درگاه خدا همین یه بار حاجتمو بده! درست شب اول محرم بود که واقعا" از این روز های تکراری به تنگ اومده بودم شروع کردم به راز و نیاز با خدا که دیگه دارم دق میکنم و نجاتم بده. اون شب انقدر با امام حسین حرف زدم و قسمش دادم که خودش کمکم کنه. درست 5 روز بعد صبح با تلفن سمانه بیدار شدم مامانم خونه نبود در کمال بهت وناباوری سمانه گفت زبان یکی از واحد های تهران قبول شدم!!!!!!!!!!! من اصلا" نمی دونستم اون روز جوابها میاد از زور خوشحالی یه دل سیر گریه کردم و از خدا تشکر کردم . نمی دونستم مامان چه واکنشی نشون می ده . تا ساعت 3 که مامان بیاد صبر کردم نمی خواستم تلفنی بهش بگم! اومد و من بهش گفتم اولین چیزی که گفت این بود : می خواهی بری؟ منم گفتم آره چرا که نه؟ تازه سمانه هم همون دانشگاه من بود و دانشگاه احمد با ما 15 دقیقه فاصله داشت از خدام بود که برم و از این زندون در بیام یاد این افتادم که اگه برم حرفم پیش شادمهر دروغ نمی شه و می تونم دوباره باهاش دوست شم ولی باز هم زهی خیال باطل!!!!!!!! مامانم زد زیر گریه که من دلخوش کردم دخترم امسال داره درس می خونه و یه رشته خوب قبول می شه حالا می خوای اینو بری و خودتو بد بخت کنی؟ بگذریم از این که اون چند روز چقد احساس بد بختی کردم ولی آخرش به خاطر مامانم راضی شدم که اونو ثبت نام کنم یه ترم مرخصی بگیرو تا کنکور امسال هم بدم و اگر رشته بهتری قبول نشدم اینو برم! منم مثل همیشه در برابر خواست مامانم سر تسلیم فرود آوردم با اینکه می دونستم این چند ماه برام مثل قرن ها می گذره ولی خوب چاره چی بود؟ امروز 20 اردیبهشت 86 و روزهام تکراری تر از روزهای قبل می گذره تو این خونه دارم دق می کنم کافی یکی بگه پق تا من براش زاز زار گریه کنم تو رو به خدا برام دعا کنین بعد از این کنکور کذایی زندگیم یه رنگ دیگه بگیره!برام دعا کنین شر پیمان از سرم کم بشه ! می دونین وقتی بهش زنگ می زنم چه جوری حرف می زنیم؟ همین چند روز پیش که البته مثل همیشه بود نیروانا:سلام پیمان:سلام جیگرم الهی قربونت برم من:الهی بدو قربوناتو برو کار دارم باید برم اون: جیگرتو بخورم دلم برات یه ذره شده من: به من چه بگو یه ذره نشه پیمان: فدای تو بشم که انقدر شوخی من : تو خنگی یا خودتو می زنی به خریت؟ من دارم جدی حرف می زنم اصلا" هم با تو شوخی ندارم! پیمان:من که می دونم تو دلت چیه چرا مسخره بازی در میاری؟ من: به درک ((((((((((تق)))))))))) گوشی را می زارم اون دوباره زنگ می زنه اول چند باری زنگ می زنه و من جواب نمی دم ولی باز برا اینکه دیوونه نشه بر می دارم پیمان: من مگه چی گفتم که نا راحت می شی؟ من:تو اگه عقلت می رسید که دست از سر کچل من بر می داشتی پیمان:الهی قربون سرت با اون موهای خوشگلت بشم من: الهی بعد شروع می کنه از مهمونی عقد خواهرش و از کارایی که براش کرده تعریف می کنه پیمان: بابام ماه پیش که رفته بود سوئیس گفتم یه ساعت فلان برا کادو خواهرم از طرف من بیاره ساعتش مارکش فلان نگین هاش فلان.... من: به من چه اون: نیروانا جونم ببین من که برا عقد خواهرم این همه ذوق دارم و کار می کنم برا عروسی خودمون چی کارا میکنم من: اووووووووووووووووووووووووق من عمری زن تو نمی شم اون : من که می دونم تو دلت چیه چرا شوخی میکنی آخه من چه جوری به این بفهمونم بابا اذت بدم میاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم! خواهشن یه راه فراری از شر این نشونم بدین البته من خیلی راه ها را رفتم و به در بسته خوردم مثلا" یه دفعه با گوشی دختر داییم بهش زنگ زدیم و دختر داییم ابراز علاقه شدید بهش کرد ولی اون اولا" که خیلی غیر محترمانه اونو رد کرد و بعدش فورا" به من زنگ زد که یه همچین اتفاقی افتاده! پیوست طلب کمک:یه راهی پیشه پای من بزارین تا از شرش خلاص شم پیوست مشخصاتی:می خواستم بگم من واقعا" نمی دونم چرا از پیمان بدم میاد اون اتفاقا" خیلی هم پسر خوبیه هم خوشگله هم خوش تیپه هم خیلی مودب و با کلاسه خیلی هم مایه داره شاید هر کی جای من بود دو دستی می چسبید بهش!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط نیروانا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سلام من یه دختر 20 ساله اهل یکی از مناطق غرب تهران اسم واقعی من نیروانا نیست ولی ترجیح میدم اینجا منو به این اسم بشناسین دلم می خواست یه دفتر خاطرات آن لاین داشته باشم امیدوارم بتونم تو این دنیای مجازی دوستای خوبی پیدا کنم که بتونن منو راهنمایی کنن
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم اردیبهشت 1386 هفته سوم اردیبهشت 1386 هفته دوم اردیبهشت 1386 |
| پیوندها |
|
داداش مسعود دلم پر می کشه تا آسمون هفتم(تینا عزیزم) ای کاش قلب ها در چهره ها بودند(نازآفرین) |
|
RSS
|