تبليغاتX
نیروانا
روزمرگیهای من

حتی تصورشم نمی کردم که 2 سال با پیمان دوست باشم و خودم هم خبر نداشته باشم!

آخه یعنی واقعا" این انصاف بود که اون این جوری بگه؟سال 83 از دی تا اسفند و سال 84 از مهر تا بهمن !واقعا" می شه 2 سال؟ یادم نمیاد به جز اینکه شده بود سرویس من و منو می برد کلاس جای دیگه ای با هم رفته باشیم

یادم نمیاد حتی برای یک بار هم شده من بهش ابراز دوست داشتن کرده باشم!

واقعا" رو چه حسابی این حرفا را زده بودی؟

می دونستم مامانم همه حرفاشو قبول کرده و ذره ای اعتماد به من نداره !

اولین باری نبود که تصمیم به خود کشی می گرفتم ولی اولین باری بود که تصمیم را اجرا کردم

 راجع به خودکشی کتاب زیاد خونده بودم می دونستم تو همه ادیان ردش کردن و بزرگ ترین عذاب ها مخصوص کسانی هست که این کارو کردن ولی با این همه..........

شب قبل از خواب رفتم کیف دارو ها را با یه پارچ آب آوردم تو اتاقم و نزدیک به 50 یا60 تا قرص و کپسول و  خوردم به این امید که دیگه صبح رانمی بینم اون شب راحت تر از هر شب خوابیدم ولی در کمال ناباوری صبح با با صدای قر قر های مامان بیدار شدم فقط احساس کمی دل درد و حالت تحوع کردم منتظر بودم هر لحظه بیوفتم و بمیرم ولی انگار نه انگار که اون همه قرص خوردم!!!!!!!

تو اتاقم نشسته بودم و به مردنم فکر می کردم که مامانم اومد تو اتاق و خواست که با هم صحبت کنیم می خواست ادای مامان های منتقی را در بیاره ولی من نظرم راجع به مامانم کاملا" بر گشته بود اونو تو ذهنم فقط و فقط یه زندان بان  می دیدم

ولی براش توضیح دادم که اون فقط ظهر ها که من می رفتم کلاس مزاحمم می شد گفتم اگه با هاش دوست بودم که ظهر ها این همه التماس تو و خاله نمی کردم که با من بیاین

در ظاهر قبول کرد و منو بوسید و به خاطر رفتار دیروزش معضرت خواست و خواست که با هم بیرون بریم و یه هوایی عوض کنیم

ولی من همش منتظر مرگم بودم و هنوز هم نمی دونم چرا نمردم با صورتی ورم کرده که ناشی از گریه های دیشب بود به اصرار مامان پاشدم و بیرون رفتیم البته بعد اینکه با نقاشی یکم اون ورم چشم هامو کم کردم

می خواست باهاش حرف بزنم ولی من هم چون گذشته هیچ حرفی با اون نداشتم می خواست فقط ادای مامان های خوب را در بیاره و من کامل درک می کردم

در ظاهر ماجرا تمام شده بود ولی حس می کردم که مامان همش منتظر فرست تا از من آتو بگیره!دیگه بدون اینکه من بگم ظهر ها منو می رسوند کلاس و شبها اکثرا" بابا میومد دنبالم

من تو خونه هیچ حرفی با هیچ کسی نمی زنم و تمام وقت تو اتاقم هستم و به تماشای گذر زمان می نشینم!ولی پیمان دست از سر من بر نداشت و هنوز که هنوزه یه جورایی منو اسیر خودش کرده!

س م س می زد و باز تهدید می کرد که اگه باهاش نمونم همه نامه ها و س م س هامو نشون مامانم میده و با دلیل و مدرک ثابت می کنه که با من دوست بوده . بار ها به خودم می گفتم برم همه ماجرا رو برا مامان تعریف کنم و بگم از رو بچگی یه کاری کردم و خودم را از قید و بند پیمان نجات بدم ولی باز از عواقبش ترسیدم.

مجبور شدم دوباره با پیمان راه بیام ولی بهش گفتم مامانم موبایلمو گرفته و دیگه کلاس هم خودش با من میاد و شاید فقط ماهی 1 بار بتونم باهاش تلفنی حرف بزنم می خواستم با کم شدن رابطمون علاقشو نسبت به خودم از بین ببرم ولی باز هم زهی خیال باطل!

اون با همه شرایطم کنار میومد و فقط گاه گاهی یه تماس تلفنی داشتیم و به قول خودش علاقش بیشتر می شد که کمتر نمی شد!

روزهای پایانی سال 84 توی کلاس با شهره دوست شدم البته از پیش دانشگاهی می شناختمش ولی اونجا با هم صمیمی شدیم انقدر صمیمی که 2 تایی با هم کلاس ها را می پیچوندیم و به تفریحات سالم می پرداختیم!

اون موقع حال روحیم خیلی خراب بود از طرفی ساییه پیمان رو مثل یه آقا بالاسر رو خودم حس می کردم از طرفی هم مادرم!

خیلی وقت بود که با شاد مهر چت نکرده بودم یه روز وقتی آن شدم بر خلاف همیشه که افهای سند تو آلی ازش داشتم طرف صحبتش فقط من بودم و خواسته بود یه ساعتی را بگم که با هم آن شیم بعد از گذاشتن قرار نتی  خیلی بهش فکر کردم اول گفتم اینم مثل پیمان فقط برام درد سر می شه ولی........

سر ساعت 9 که بهش گفتم آن شدم اونم بود بعد کلی سلام الیک و ابراز دلتنگی گفت تو هنوز نمی خوای با هم باشیم بیرون از این دنیای مجازی و منم بدونه فکر گفتم چرا و اول من شماره دادم این اولین باری بود که به یه پسر من شماره دادم!

بعد عکسشو برام فرستاد البته قبلا" هم عکسشو دیده بودم و باز برای اولین بار منم عکسمو براش فرستادم

شاد مهر والیبالیست بود قدش بلند بود دانشجو بود و با مامانش زنگی می کرد باباش هلند بود 5 سالی می شد که رفته بود و دنبال کارای اقامتشون بود.

از فرداش چند روزی فقط با س م س و تلفنی رابطه داشتیم

شادمهر باعث شد کمتر به مشکلاتم و خانوادم فکر کنم یعنی تقریبا" همه ذهن منو خودش پر کرد بعد از امیر اون بود که واقعآ احساس می کردم دوسش دارم.

یه روز که با شهره کلاس نرفته بودیم اون زنگ زد و خواست همدیگرو ببینیم خوب منم دوست داشتم ببینمش قرار گذاشتیم اون هم با یکی از دوستاش اومد و مراسم معارفه .....

البته هم من هم اون با این که بار اولی بود که هم دیگرو می دیدیم ولی خیلی احساس نزدیکی می کردیم

خیلی ازش خوشم اومده بود جوری شد که وقتی به خودم اومدم دیدم همه کلاس هامو می پیچونم و با اون وقتم را سر می کنم

ولی گاه گاه مجبور بودم که به پیمان یه زنگی بزنم که دادش در نیاد!

روز های خوشی را با هم می گزروندیم . روز هام داشت کم کم شیرین می شد .

تا اینکه من از طریق شهره با دوستاش آهو وسمانه آشنا شدم و اونا هم پایه! همش با هم به گردش می گزشت شاید بهترین لحظات عمرم را سر می کردم!

با دوستام یه کافی شاپ دنج پیدا کرده بودیم و اونجا شده بود پاتوق ما و فقط با دوستای دخترمون اونجا جمع می شدیم

بلوط شد وعده گاه ما

یه روز که با بچه ها اونجا بودیم موبایل آهو زنگ خورد و آهو بعد از چند ثانیه گفت اشتباه گرفتین و قطع کرد

بعد آهو در حالی که از خنده غش کرده بود گفت نیروانا بیا به این شماره زنگ بزن و ببین پسره چه صدای اوایی داره. منم برای اینکه صداشو بشنوم زنگ زدم و دیدم صدای یه پسر فوق العاده اوا میاد منم گفتم ببخشید مریم جون هستن به هوای اینکه اون بگه اشتباه گرفتین ولی اون گفت جووووووووووووووون نه مریم دستش بنده یکم با من حرف بزن تا اون بیاد و من که دیدم اینجوریه قطع کردم

قافل از همه جا!!!!!!!!!

ولی اون پسره مگه ول کرد هر روز 10000 تا س م س عاشقانه ردیف می کرد و زنگ می زد و اصرار می کرد که من صداتو شنیدم عاشقت شدم و........

 خلاصه تا اینکه زور اون به ما چربید و علارقم میل باطنی باهاش قرار گذاشتیم فقط برا اینکه یه جور بپیچونیمش ولی.......

با سمانه رفتیم سر قرار هر 5 مین زنگ می زد که کجایین و ما هم می گفتیم تا رسیدیم ازش پرسیدیم چی تنته گفت شلوار مشکی با لباس زرد!

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدای من. من از دور شناختمش یه مرد حدودا" 30 تا 35 ساله با موهای لخت بلند و شلوار مردونه مشکی با یه لباس زرد و کتونی سفید و یه کیف سامسونت!

یعنی آخر جواد

فکرشو کن شلوار مردونه و کتونی و کیف سامسونت!

در حالی که مرده بودیم از خنده همون راهی که اومده بودیم را سر خر را کج کردیم و برگشتیم

ولی مگه پسره ول کرد 100 بار زنگ زد گفتم یه مشکلی پیش اومده ما نمی تونیم بیایم ولی پسره بد حالمونو گرفت

زنگ می زد و بد ترین فهش ها که بلد بود نثار ما میکرد و تهدید می کرد که بد بلایی سرمون میاره

سرتون را درد نیارم از فردا اون روز هر چی عمله تو تهران بود به من زنگ می زد و ابراز علاقه می کرد جوری شد که دیگه شماره غریب جواب نمی دادم

هر وقت می رفتم پیش شاد مهر این مزاحم ها زنگ می زدن ومن رد می کردم و شادمهر شاکی از کاره من فکر می کرد حالا من چند تا دوست پسر دارم که این همه زنگ می خوره و من جواب نمی دم همین ها باعث شد رفتار شادمهر روز به روز سرد تر بشه!شادمهر شد یه آدم سرد سرد سردددددددددددددددد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط نیروانا | 

تابستون اون سال بدون هیچ اتفاق خاصی گذشت اون سال سال اولی بود که کنکور دادم و قبول هم نشدم  گاه گاه هم پیمان را تو اطراف خونمون می دیدم که اون موقع ها شاید نهایت کاری که می کرد این بود که از دور با سر سلام کنه و یا اینکه شبها به همون آهنگهای تکراری از جولو خونمون رد شه که البته نمی تونستم هیچ اعتراضی بکنم خوب بالاخره محل خودشون بود و از هر جاش که بخواد و هر زمانی می تونست رد بشه بگذریم که از اینکه می دیدم هنوز هم بعد از این مدت کاری می کنه که وجودش را احساس کنم یه حس قلقلک درونی بهم دست می داد می دونستم دوسش ندارم وشاید این حس فقط و فقط بخاطر تنهایی بود که اسیرش بودم

مهرماه مامان خودش تصمیم گرفت منو بفرسته کلاس کنکور و خودش رفتو برا صبح تا شب من برنامه ریزی کرد و منو کل هفته کلاس فرستاد

به ظاهر نظر منم می پرسید ولی در اصل هر کاری که خودش دلش می خواست یا صلاح می دونست می کردو من هم به عادت همیشه سر تسلیم در برابر خواست هایش فرو میاوردم

کسی را در کلاس ها نمی شناختم گاه گاه چهره های آشنایی می دیدم که می دونستم یه زمانی هم مدرسه ای بودیم

از زور تنهایی و اینکه هیچ هم صحبت قابل اعتمادی ندارم به چت پناه بردم شاید در یک زمان با چندین نفر حرف می زدم و این کار برام شده بود سر گرمی از هیچ کس شماره نمی گرفتم و فقط برا وقت گزرونی اونجا بودم تا اینکه یه شب شادمهر پی ام داد جوابش را دادم و شروع به حرف زدن کردیم حرف هاش برام جالب بود به خودم اومدم و دیدم همه پنجره ها را بستم و فقط با اون دارم حرف می زنم اوایل اونم مثل یکی از اون 1000 نفری بود که قبلا" باهاشون حرف می زدم و حتی هیچ کدومشونم یادم نمی موندن ولی بعد ها وقتی دوباره پی ام داد دیدم هم اون را یادمه هم اینکه تمام حرفهای سری پیش را یادمه حتی طرز سلام کردنش را .......

یادم میاد سری اولی که باهاش حرف چت کردم بعد از سلام و احوال پرسی گفت من از دخترایی که تا یه پسر تو نت بهشون شماره میده فکر می کنن فهششون دادن بدم میاد منم گفتم منم از پسرایی که تا تو نت با یه دختری چت می کنن و شماره می دن و انتظار دارن طرف زنگ بزنه و به این ترتیب روزی به 1000000 نفر شماره خیرات می کنن بدم میاد که اون خندید وگفت خوبه که نه من به تو شماره دادم نه تو به من فهش دادی!!!!

سری دوم که باهاش حرف زدم تمتم حرف های قبلش مثل موزیک از بقل گوشم رد شد و در کمال نا باوری دیدم اولین کسی که صحبتاش یادم نمی ره

کم کم بهش جذب شدم ولی نمی تونستم پیشنهاد دوستی خارج از نت را ازش قبول کنم نمی خواستم دوباره از یه پسر ضربه بخورم وجود شادمهر خوب بود عالی بود لحظه های تنهاییم را پر می کرد ولی نه ازش شماره گرفتم و نه خارج از اون محیط مجازی با هاش رابطه ای داشتم

اونم همش می گفت دنبال یه کسی می گرده که بتونه باهاش یه دوستی خوب داشته باشه خارج از این محیطو به من ابراز علاقه می کرد می دونستم ازش خوشم اومده ولی قبول نکردم تا این که رابطمون کم رنگ شد و اون چت بازی هر شب تبدیل شد به ماهی یکی دوبار.

مامان برا اینکه بتونه هر لحظه از من خبر داشته باشه برام موبایل خرید تا من لحظه ورود و خروجم را از کلاس براش گزارش کنم و همه اینها را پای نگرانی مادرانش می گذاشت

یه روز ظهر وقتی داشتم می رفتم کلاس سر راه پیمان را دیدم اومد جلو و یه سلام واحوال پرسی معمولی کرد و رفت

وای که چقدر از هم صحبتی با اون چندشم می شد

فرداش موقع رفتن کلاس چون همون ساعت دیروز بود باز سر راه من سبز شد و با اسرار از من خواست که منو برسونه ناچارا" سوار ماشینش شدم و اون راه افتاد وسطای راه یه جا نگه داشت و خواست حرف بزنه گرم تعریف کردن بود که مامانم زنگ زد و من تازه یادم افتاد که باید وقتی می رسیدم کلاس بهش زنگ می زدم و چون دیده دیر کردم خودش زنگ زده

منم جواب دادم و گفتم تا 5 مین دیگه می رسم . پیمان تا اون موقع نمی دونست موبایل دارم تا فهمید گفت شمارمو بهش بدم تا برا س م س بزنه که من ندادم اون هم دیگه دنباله نداد و وسطهای حرفاش دوباره گوشی منو گرفت که مثلا" نگاه کنه که دیدم موبایلش زنگ خورد و اون گفت ولش کن علی دوستمه بعدن بهش زنگ می زنم !

منو رسوند در کلاس و خیلی زیرکانه آمار روز ها و ساعت های کلاسام را فهمید

سر کلاس بودم که موبایلم زنگ خورد اومدم جواب بدم که در کمال هیرت دیدم شماره پیمان افتاده

از استاد اجازه گرفتم و اومدم بیرون تا ببینم این از کجا شماره منو آورده تا الو گفتم دیدم زده زیر خنده و می گه دیدی من چه باهوشم حیف نیست منو اذیت می کنی تو که دیگه  راحت روزا میای بیرون و می تونیم هم دیگر را ببینیم تازه شبا هم بساط س م س بازی را می ندازیم

و من گیج از اینکه شمارمو از کجا آورده که خودش گفت اون موقع که گوشیم دستش بوده با اون شماره خودش را گرفته و شماره من براش افتاده یادم اومد که الکی گفت علی دوستشه!

بد بختی من دوباره شروع شد شد سرویس شخصی من وهمراه من تا کلاس ها

پیمان پسر بدی نبود خوش چهره و خیلی با نمک و به نظر آدم با معرفتی میومد تنها ایرادش قدش بود که باعث شد از اون اولم به دل من نشینه

تا اینکه بعد از حدود 2 ماه از این سرویس بازیا دیدم داره یه حرفایی می زنه اون که قبلا" از دوست دختر های فراوونش تعریف می کرد حالا داره راجع به وایسته شدن به من و ..................ازدواج حرف می زنه

داشتم دیدونه می شدم آخه من چه گناهی کرده بودم که هر کی گیر من میوفتاد دیوونه بود؟

می دونستم پیمان از اون پسرایی که حرفی که میزنه براش از هر سندی محکم تره و به قول خودش تا حالا به هر چی خواسته رسیده و مطمئنه که به منم میرسه دیدم دیگه واقعا" نمی تونم تحملش کنم روز ها کاری می کردم که مامان منو برسونه کلاس یا زنگ می زدم به خالم که با من بیاد

موبایلم هم خواموش می کردم تا اون هیچ پل ارتباطی به من نداشته باشه

ولی زهی خیال باطل

یه روز که داشتم می رفتم کتاب خانه اونو تو راه دیدم اون روز ماشین نداشت من که سوار تاکسی شدم اونم نشست هر چی پرسید این مسخره بازی ها چیه در میاری جوابی ندادم پیاده شدیم رفتیم پشت کتاب خانه همون پارکی که اولین بار با هم رفته بودیم

خیلی جدی بهش گفتم دیدم از وابستگی و ازدواج حرف میزنی خواستم دیکه منو نبینی که وابستگیت کم بشه

گفت آخه چرا؟ من دوست دارم هر کاری برات می کنم ولی من گفتم من دوست ندارم !!!!!!!

اون گفت من سر حرفم میمونم و هر کاری می کنم تا بدستت بیارم

دوباره از حرفاش چندشم شد

ترس ورم داشت

می خواست چی کار کنه؟ رفتم کتابخونه بار ها زنگ زد به موبایلم و دوستام باهاش حرف زدن که دست از سر من ورداره ولی مرغ پیمان یه پا داشت

15 مین بعدش مامانم زنگ زد و پرسید کجام و من گفتم کتابخونه و اون گفت از اونجا بیرون نرم تا بیاد دنبالم

داشتم از ترس سکته می کردم یعنی چی شده بود؟

مامانم اومد و معلوم بود عصبانیه

تا خونه حرف نزد رسیدم که خونه اولین کاری که کرد مهکم ترین سیلی کخ می تونست به من زد و گفت پیمان کیه گفتم نمی دونم و دومین سیلی

گفت تو نمیدونی و اون زنگ زده ایجا میگه من 2 سال با نیروانا دوستم و خیلی هم برا هم میمیریم فقط نیروانا روش نمی شده به شما بگه و گفته من بهتون بگم

پسره الاغ خودش را اینجوری معرفی کرده من همونیم که ماشینم فلان و 2 سال شبا میام آهنگ براتون می زارم

و........

فقط شانس آوردم که نگفته شاره منو داره

زدم زیر گریه و اول تا سر حد مرگ زار زدم به حال خودم و بخت سیاهم

تازه مامانم میگه این 2 سال با هم چه گ*ی خوردین

که من شروع کردم قسم و آیه خوردن که به خدا اون فقط مزاحم من میشه منم که دیدم این جوری که الان چند وقته که تنها کلاس نمیرم یا خودت میای یا خاله

از چشماش مشخص بود که دروغ بودن حرفام ایمان داره

کاش منم مادری داشتم که به جای همه این بحث ها میومد از خودم می پرسید

کاش.........
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 5:55 بعد از ظهر  توسط نیروانا | 

در حیرت از این نباش که چرا سحرگاه میل به بر خواستنت نیست و میل به راه رفتن دویدن جهیدن و خندیدن.....

در حیرت از این همه دل مردگی بی حوصلگی دلتنگی خستگی و فرسودگی نباش .....

در حیرت از این نباش که نمی توانی زیر لب زمزمه کنی

آواز بخوانی به آواز دیگران گوش بسپاری

بر انگیخته شوی به شوق و شور بیایی

گریه کنی

فریاد های شادمانه برکشی

مهرمندانه و راضی به دیگران

به دختران و پسران جوان

به لبخند های شیرین و اشک ریختن های پر معناشان

نگاه کنی.....

در حیرت از اینکه

عظمت کوه ها را ادراک نمی کنی

شوکت رود خانه ها را

لطافت مهتاب را

رویاء آفرینی ابر ها را

دشت ها کویرها گل ها پرنده ها

ونگاه های پنهانی را.....

و زیبایی خیال انگیز باران

     برف                     

نسیم             

جاده       

و جنگل را....

عزیز من !

عشق را قبله نکردی تا پرواز را یاد بگیری

شادمانه گریستن را

به تمامی دیدن شنیدن بوسیدن

لمس کردن را....

رابطه ای زنده و پویا با اشیاء بر قرار کردن رابه نیروی لایزال تبدیل شدن را

نه فقط به فردا

به هزاران سال بعد اندیشیدن را

نه فقط به مردم یک محل یک شهر یک سرزمین

بل به انسان اندیشیدن را.......

عزیز من!

آخر عاشق نشدی

تا برای بودن رفتن ساختن خواندن

جنگیدن خندیدن رقصیدن وخوب

و پر شکوه مردن دلیلی داشته باشی.......

آخر عاشق نشدی عزیز من !

چه کنم؟

چه کنم که نخواستی یا نتوانستی به سوی چیزی که اعتباری  شکوهی  ظرافتی  لطفی

ملاحتی عطری و زیبایی یگانه ای دارد پلی از ابریشم هزار رنگ عشق بسازی و بندبازانه آن پل ابریشمین را بپیمایی.....

از عشق سخن باید گفت *همیشه از عشق سخن باید گفت*

متن بالا از جلد هفتم کتاب آتش بدون دود از نادر ابراهیمی هست

پیوست از زمان حال : دیروز یعنی 16 اردیبهشت 86 با سمانه دوستم رفتیم نمایشگاه کتاب بر خلاف انتظارم که فکر می کردم بعد مدتها دوباره با سمانه بیرون می ریم و خیلی خوش می گذره اصلا" خوش نگذشت با اینکه نمایشگاه امسال محلش با نمایشگاه پارسال عوض شده ولی من را به خطرات نمایشگاه سال گذشته شلیک کرد

پارسال با شادمهر(در پست های آینده به طور مفصل راجع بهش حرف می زنم) وسمانه رفته بودیم

و الان حدود ا ساله که شاد مهر نیست و من نا خوداگاه همش در بین جمعیت دنبال اون می گشتم هنوزم بعد از یک سال دوری احساس می کنم دوسش دارم فکر نمی کنم کسی پیدا بشه که بتونه جای خالی اونو تو قلبم پر کنه

شاد مهر می دونم هیچ وقت گذرت به این وبلاگ نمیوفته ولی متن بالا را فقط و فقط به خاطر تو نوشتم

تو تنها کسی بودی که از نبودنت احساس کم بود شدید تو زندگیم کردم واینو هیچ وقت به روت نیاوردم تو تنها کسی بودی که من بدون نظر به هیچ یک از خصوصیاتت دوست داشتم و هنوزم صادقانه دوست دارم

من همیشه و هر وقت بهم دروغ میگفتی می فهمیدم ولی برای اینکه تو ناراحت نشی هرگز به روت نیاوردم!

دلم برات تنگ شده کاش می تونستم پا روی غرورم بگذارم و دوباره .........

کاش می تونستم همه حرف های درونم را که مانند دمل چرکینی مرا رنج می دهد به تو می گفتم و خودم را از زیر بار این غم سنگین راحت می کردم

می دونم این سردی بینمون از کجا شرو شد ولی هیچ وقت راجع بهش باهات حرف نزدم و کاش حرف می زدم تا این یخچالهای سنگینی که بینمون پیش آمده بود را با گرمای مهرت ذوب می کردی

تو بارها برگشتی و چون من در خودم توان این را که حقیقت را بگویم نداشتم و باز تو را پس زدم چون دیگر تحمل بودن کنارت ولی با فاصله به اندازه تمام دنیا را نداشتم با خود گفت اینگونه به همان اندازه که دوریم فاصله داریم نه به اندازه تمام دنیا

ولی می دونم که اشتباه کردم !

یادته با هم که بیرون می رفتیم من همیشه دستام یخ می کرد و تو با گرمای دستات همه یخ ها را آب می کردی ولی روزای آخر حتی این کار هم نمیکردی

با وجود همه اینه من هنوز و همیشه دوست دارم کاش اینو میفهمیدی!!!!!!!!!

دیروز چون دیدم نمی تونم تحمل جو نمایشگاه را بکنم خیلی سریع اومدیم بیرون که هم ناهار بخوریم هم از فکر شادمهر بیام بیرون سمانه زنگ زد به احمد (یکی از دوستان پارسال که همیشه گروهی با دوستامون بیرون میرفتیم )که اگه می تونه بیان و دوباره به یاد پارسال دور هم جمع شیم

که اونم وقتی فهمید منم هستم گفت که تا ما ناهار بخوریم از دانشگاه میاد ما هم رفتیم و غذا خوردیم و به سمت کافی شاپ تمشک جایی که پارسال همش اونجا جمع می شدیم رفتیم ولی اونجا رو پلم کرده بودن تو پارک روبه روی تمشک بود منتظرشون شدیم......

اومدن ولی گروه پارسال کجا وگروه امسال کجا پارسال من و شهره آهو و سمانه بودیم و از اونها هم علی احمد هامون علی رضا  که البته تو اون گروه فقط علی با شهره صمیمی بودن و بقیه همه با هم دوست بودیم ولی امسال فقط منو سمانه و احمد بودیم و یکی از دوستای احمد که اسمش حسام بود و از قبل نمی شناختیمش! تمشک که بسته بود از سوگلی هم زیاد خوشم نمی آد رفتیم آکواریوم که سر تجریشه یه خورده نشستیم و یاد خاطرات کردیم و خواستیم بریم وقتی اومدیم بیرون با دیدن سی دی فروشی که کنارش بود باز یاد شادمهر افتادم روز آخری که با هم رفتیم دربند موقع برگشت از اونجا سی دی خرید

دیروز می تونست روز خوبی باشه اگه فقط و فقط احساس کمبودتو نمی کردم  یا کنارم بودی و یا اینکه نبودی و من هم دلتنگت نبودم!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 3:32 بعد از ظهر  توسط نیروانا | 

تازه تازه داشتم از حال و هوای پیمان در میودم و خودم را برا امتحان ها آماده می کردم که یک روز ظهر ساعت3  تلفن زنگ خورد و از شانس من مامانم خونه نبود تلفن را جواب دادم اون ور خط صدای پسری اومد که نمی شناختمش مطمئن بودم اشتباه گرفته ولی در کمال نا باوری گفت منزل آقای ... منم گفتم بله بفرمایید گفت شما نیروانا هستین؟ کلم پر علامت سوال بود که کیه؟ گفتم بله شما؟ گفت من کیارشم ! گفتم به جا نمیارم. گفت خوب شما منو نمی شناسین ولی من شما رو خوب می شناسم هر روز می بینمت و کلی هم ازت خوشم اومده گفتم چی کار دارین؟ گفت فقط می خواستم با هاتون بیشتر آشنا بشم! گفتم فکر نمی کنم دلیلی داشته باشه لطفا" مزاحم نشین ! و تق گوشی را گزاشتم داشتم به این فکر می کردم که یا از طرف پیمان یا از طرف مامان بابام و می خوان منو امتحان کنن!تو همین فکرا بودم که دوباره زنگ زد و گفت این کارو نکن با آینده خودت بازی نکن من می تونم خیلی کمکت کنم من مثل یه شانسم که اومده در خونه تو لگد به بختت نزن و من عینه منگا فقط گفتم من نیاز به کمک کسی ندارم!!! و اون گفت به حرفام فکر کن من فردا دوباره باهات تماس می گیرم و خداحافظ و گوشی را گزاشت . من همونجور که گوشی دستم بود و صدای بوق بوق از اون ور خط میومد عین گیجا داشتم به این فکر می کردم که کیه؟

هر چی بیشتر به این فکر می کردم کیه بیشتر از سوالم دور می شدم اون روز با اینکه به اندازه اسال طول کشید ولی گزشت صبح هم تو مدرسه فقط به این فکر بودم که کیه؟تو راه مدرسه همش چشم چرخوندم تا ببینم کسی  هست که بهش شک کنم؟ رسیدم خونه مامانم نبود و من باز خوشحال که اگه زنگ بزنه  می تونم باهاش حرف بزنم از کنار تلفن جم نخوردم تا بالاخره سر همون ساعت دیروز زنگ زد این دفعه باهاش راحت تر صحبت کردم بهش گفتم منو کجا دیدی؟ گفت امروز صبح که میرفتی مدرسه برا اولین بار از نزدیک دیدم ولی قبلش عکستو دیده بودم گفت عکست رو بک گراند موبایلم و کامپوترم هست و روزی 1000 بار نگاش می کنم .گفتم اگه امروز صبح منو دیدی بگو چی تنم بود ؟(سال پیش داشگاهی روپوش مدرسمون یه سبز خیلی بد رنگ بود) که اونم گفت همون روپوش تابلو مدرستون! اگه اون موقع کسی منو می دید می گفت قیافم شبیه علامت سوال شده بود و این را خودم کاملا" درک می کردم!

گفت رشتت چیه؟ منم گفتم داری با خانم دکتره آینده حرف میزنی:) که در کمال حیرت دیدم که می گه تو با اون نمره هات حتما" هم پزشکی قبول می شی گفتم چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فکر نمی کردم از نمرهام خبر داشته باشه و اینو که گفت دو تا شاخ رو سرم سبز شد !

بهش گفتم فهمیدم کی هستی گفت آفرین تو که انقدر باهوشی چرا نمره هات انقدر افتضاحه؟ حسابی داشت لجم را در میاورد! منم همینجوری الکی گفتم تو باید پسر مستخدم مدرسمون باشی چون هم تو مدرسمون میای و من اونجا پرونده دارم و نمره هام و عکسم و آدرس و شماره خونمون توش هست! کلی خندید و گفت ولی عکسی که من دارم با تاپ و دامن کوتاه هست و با عکس پرسونلی مدرستون فرق می کنه! دیگه جدی جدی شاخام زد بالا !می خواست خدا حافظی کنه که من گفتم شمارتو بده من بهت زنگ بزنم ممکن مامانم خونه باشه تو زنگ بزنی ولی اون گفت باشه دفعه بعد بهت میدم. بعد از اینکه قطع کردم احساس کردم از سرم داره دود بلند می شه . یه دوست داشتم به اسم مهرناز که اون یه دوست داشت به اسم آیدا که منم دورا دور از طریق مهرناز می شناختمش  و ما سه تا یه دوست مشترک داشتیم که اسمش مهری بود منو مهرنازو مهری خیلی با هم جور بودیم.

 اون روز به مهرناز زنگ زدم وگفتم یه کار واجب باهاش دارم بیاد پیشم و اونم قبول کرد و عصر اومد خونمون تا شروع کردم ماجرا را براش تعریف کنم تا اسم کیارش را گفتم اون گفت یکی همینجوری به همین اسم به آیدا زنگ زده و آیدا گوشی را داده به باباش و اونم دیگه زنگ نزده .هر چی دوتایی فکر کردیم نفهمیدیم که کیه؟

ما از دبستان تا سوم دبیرستان با هم تو یه مدرسه بودیم ولی فقط دبیرستان با هم خیلی جور شده بودیم ولی اونا هر کدوم پیش داشگاهی یه سمتی رفتن و با هم نبودیم

فردای اون روز کیارش زنگ زد وشمارشو داد و من خیلی خوشحال بودم فکر می کردم ببین کیه که انقدر منو دوست داره همه جوره راجع به من تحقیق کرده حتی پیمان هم می شناخت و می گفت خوب کردی باهاش بهم زدی

همون روز مهری زنگ زد و گفت مهرناز قضیه را براش تعریف کرده و زنگ زده بود تا از خودم راجع بهش بپرسه

منم گفت مهری بالاخره شمارشو داد و قرار شد شنبه که اولین امتحان ترم را می دیم بیاد دنبالم

مهری گفت شمارش چنده؟

 گفتم چی کار داری و اون گفت هیچی همین جوری و من تا 300 اول شمارش را گفتم اون سریع بقیه شمارشو گفت و گفت این مهرداد دوست پسره قبلی منه دیگه جوابشو نده منم هاجو واج داشتم گوش می کردم که اون گفت یه عمله کچل که یه وجب بیشتر قد نداره تازه یه پیکان کهنه هم داره

داشت شاخام در میومد تعریف مهرداد را قبلا" از مهری شنیده بودم 1 هفته نشده بود که با هم دوست شده بودن که مهرداد به مهری یه خط و یه گوشی داد همیشه مهری ازش تعریف می کرد و تو تولد یکی از دوستامون مهری با اون گوشی کلی ازمون عکس گرفته بود و خوب طبیعتا" شماره هامون هم توش سیو بوده و روزی که مهرداد با مهری بهم میزنن مهری خطشو با همه چیزای توش پسش می ده

اول که کلی با مهری دعوا کردم که تو باید عکس ها و شمارها رو پاک می کردی و بعد پسش می دادی اونم کلی معضرت خواهی که یه دفعه ای شد و.........

هر چی فکر کردم دیدم یه جای کار می لنگه مهری همیشه از اون تعریف کرده بود ولی الان داره اینجوری میگه مونده بودم که چی کار کنم تازه مهری هم چون نقطه ضعف منو می دونست گفت این پسره روانیه باهاش بیرون نریا یواشکی ازت عکس می گیره به مامانت نشون میده تازه شاید صداتو از پشت تلفن ظبط کنه !!!!!!!به مهری گفتم که دیگه باهاش حرف نمی زنم و قطع کردیم!

درونم جنگی به پا شده بود که نگوووووووووووو

دیگه داشت حالم از همه پسرا که فقط می خوان ما دخترا رو بازی بدن بهم می خورد اون از امیر این از کیارش یا همون مهرداد!

5 مین از تماس مهری نگذشته بود که مهرداد زنگ زد تا الو گفتم شروع کرد مثلا" توضیح دادن که نیروانا جون به خدا من از وقتی عکس تو رو توگوشی دیدم یه دل نه صد دل عاشقت شدم و شروع کرد مثلا" خر کردن من

منم از اونجایی که نمی خواستم دیگه باهاش دوست شم تا یه وقت مهری فکر نکنه چون دوست پسره اون بوده من این کارو کردم و نمی خواستم دوستیمون به هم بخوره خواستم ردش کنم بره پی کارش ولی اون خیلی اسرار کرد که قرار شنبه سر جاش باشه منم برا اینکه هم ببینم اون واقعا" چه جوریه و هم دوستهای خودم را بهتر بشناسم قبول کردم

شنبه صبح ساعت 9 وقتی دیدمش آرزو کردم کاش پای مهری این وسط گیر نبودو منو مهرداد همیشه با هم می موندیم

یه پسر که اگه از پشت می دیدیش یا جلو صورتش را می گرفتی با مانکنها نمی تونستی هیچ فرقی بزاری ! قد بلند چهار شونه خوشگل خوش تیپ اصلا" هم کچل نبود بلکه خیلی هم موهاش خوشگل بود چشماش یکم روشن بود ! همونی بود که همیشه تو رویاهام آرزوشو می کردم فوق الاده جذاب و خوش برخورد و یه هم صحبت عالی.تازه ماشینشم اونی نبود که مهری گفته بود.

اولین پسری بود که برام گل گرفته بود تو همون جلسه اولی که دیدمش کلی ازش خوشم اومد .

اون روز با همه خاطراتش گزشت و من طبق قولی که هم به مهری داده بودم و هم به خودم دیگه جواب تلفوناشو ندادم تا اینکه اونم هر چند روز یک بار زنگ میزد و من جواب نمی دادم تا اونم دیگه زنگ نزد! و من کاملا" فهمیدم که اون فقط به خاطر اینکه مهری را اذیت کنه به من زنگ می زده!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 4:50 بعد از ظهر  توسط نیروانا | 

از اون روز تصمیم قطعی گرفتم که دیگه به طور کامل رابطم را با پیمان قطع می کنم !خیلی از خودم بدم اومده بودو بد جوری عذاب وجدان گرفته بودم قافل از اینکه تقدیر من حالا حالا ها با این پسره گره خورده!

روز های نبودن پیمان خیلی سریع می گذشت و من هم هیچ بهونه ای برا به هم زدن نداشتم از طرفی خیلی از پیمان و عملکرد اون بعد از جدایی می ترسیدم چون یه روز اون عکس آنا را که تو کیف پولم بود برداشت و هر کاریش کردم پسم نداد می ترسیدم اگه خیلی غیر منطقی بهش بگم آقا من ازت خوشم نمیاد و ازت حالم به هم می خوره اونم با اون عکس پاشه بیاد در خونمون و بگه این دختر شما با من دوست بوده تازه می دونستم از پسرا هر کاری بر میاد و ممکنه هزارتا دروغ هم بزار روش تحویل مامان جونم بده

به جز اون عکس 2 تا هم نامه بهش داده بودم که توش عاجزانه برا بهم زدن التماسش کرده بودم البته نه به طور مستقیم!

خلاصه یه روز که فکر می کنم 10 یا 11 عید بود آن شدم و رفتم آف هامو چک کردم دیدم پیمان کلی آف عاشقانه و کلی قربون صدقه و دلم برات یه ریزه شده گذاشته و از اینم که بهش حتی یه زنگم نزدم ابراز ناراحتی کرده . از یه طرف دلم براش سوخت و از طرفی دلم به حال خودم کباب شد که خدا این چه غلطی بود من کردم و مسبب همه این بدبختی هامو پگاه می دونستم از اونم بدم اومد !

من تنهای تنها نه کسی را داشتم که حرف دلم را بهش بزنم و اونم راهنماییم کنه نه خودم می دونستم چی کار کنمو اون موقع بود که خودم را در برزخی بزرگ که در این دنیا برام ساختن می دیدم

تصمیم گرفتم خیلی صادقانه با پیمان حرف بزنم و کاری کنم تا منو درک کنه و دست از سر من بر داره

ولی نمی تونستم رو در رو باهاش صحبت کنم وقتی پیشش بودم زبونم قفل می شد تنها راهی که به ذهنم رسید این بود که همه حرفام را تو نت بزنم اونم وقتی خودش آن نیست بزنم .همون روز رفتم تو نت که حرفام را باهاش بزنم ولی به جای همه اون حرفای تو ذهنم بهش گفتم: پیمان عزیز سلام

می خواستم خیلی صادقانه باهات حرف بزنم تو این مدتی که نیستی من هر وقت آف های پر مهر تو را می بینم از خودم خجالت می کشم می دونی فکر می نم من مثل تو  تو را  دوست ندارم تو این 1 ماه اصلا" فکر نمی کنم دلم برات تنگ شده باشه دلم نمی خواست به دروغ ابراز دلتنگی کنم و مطمئنم تو لایق خیلی بهتر از منی و با این روابط اجتماعی قوی که داری می تونی خیلی سریع کسی را جایگزین من کنی

با بهترین آرزو ها تو را به خدا می سپارم.

با این آف مثلا" اونو خر کردم ولی غرورمو حسابی خورد کردم هرگز به اندازه اون لحظه احساس حقارت نکرده بودم !

2 روز بعدش دیدم در جواب اون آف من هر فهش و هر تهدیدی که بلد بود کرده بود وقتی اون پیام ها را خوندم داشتم از ترس میمردم با خودم گفتم می خواد چی کار کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اولین کاری که کردم اون کیف پولم را که عکس آنا توش بود را گم کردم و به مامانم گفتم که ازم دزدیدن تا اگه اون اومد و عکس آنا را به عنوان مدرک نشون بده من بگم حتما"  این همون دزد کیفمه چون عکس آنا توش بوده . فرداش بعد از مدرسه به پیمان زنگ زدم تا ببینم حرف حسابش چیه؟ اول خیلی رسمی و خشک سلام و احوال پرسی کردیم بعدش بهش گفتم منظورت از اون آف ها چی بود که اون خواست نشون بده بی اطلاع هستش و وقتی براش توضیح دادم که چه آف هایی برا من گزاشته اون اول معضرت خواهی کرد و بعدش گفت پسر عمم پسورد منو داره و حتما" وقتی دیده من بعد از خوندن آف های تو چقدر ناراحت شدم خودسر این کارا رو کرده . و بعدشم گفت درسته که من خیلی دوست دارم ولی نمی تونم تو را مجبور به کاری کنم که تو دوست نداری بعدشم گفت من همیشه منتظر تماست هستم هر وقت دوست داشتی تماس بگیر و هر وقت مشکلی داشتی  رو کمک من حساب کن و کلی آرزوی موفقیت کرد و خداحافظی کردیم!

انگار یه سطل آب یخ خالی کردن رو آتیش درونم! فکرشم نمی کردم پیمان انقدر راحت با این موضوع کنار بیاد

و این اولین باری بود که احساس کردم یه کم بهش علاقه پیدا کردم! !!!!!!!!!!!!

روزها می گزشت و ما نزدیک امتحان های ترم دوم شدیم هفته آخری بود که مدرسه می رفتم و پشت میز و نیمکت مدرسه می شستم!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط نیروانا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام من یه دختر 20 ساله اهل یکی از مناطق غرب تهران اسم واقعی من نیروانا نیست ولی ترجیح میدم اینجا منو به این اسم بشناسین دلم می خواست یه دفتر خاطرات آن لاین داشته باشم امیدوارم بتونم تو این دنیای مجازی دوستای خوبی پیدا کنم که بتونن منو راهنمایی کنن

نوشته های پیشین
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
پیوندها
داداش مسعود
دلم پر می کشه تا آسمون هفتم(تینا عزیزم)
ای کاش قلب ها در چهره ها بودند(نازآفرین)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM