تبليغاتX
نیروانا
روزمرگیهای من

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم

در این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گرد بادی خسته می گردم

ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم

به غواصان بگو کافیست هر چه بی سبب گشتند

من در این دریای طوفان زده مرجانی نمی بینم

خداوندا عشق درمانی به جز مرگ می خواهد

که من میمیرم از این درد و درمانی نمی بینم

اول از همه می خوام از همه پسرای گل و داداشای خوبم معضرت خواهی کنم من هیچ منظوری به قد هیچ کسی ندارم دوستی من با پیمان از رو عشقو علاقه شروع نشد بود که همه چیزشو قبول کنم من خودم یه کلکسیون کفش دارم که شاید نصفشون پاشنه های 5 تا 7 سانت داره همیشه مرد تو رویاهام یکی بود هم قد امیر با شونه های پهن که من کنارش که وای میستم تا شونش باشم و وقتی پیمان را دیدم بد تو ذوقم خورد!

بگذریم اون روز از بودن باهاش چه زجری کشیدم چقدر تو دلم به خودم فهش دادم که چرا باز با طناب پگاه افتادم ته چاه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم یه جوری دست به سرش می کنم ولی زهی خیال باطل ! تازه با فهمیدن اینکه خونشون 5 تا کوچه بالا تر از خونه ماست زجر کشیدنم بیشتر شد ! همش همه دوستام تو ذهنم بودن که منو با پیمان دیدن و دارن به من می خندن در حقیقت اون من درونم بود که داشت مسخرم می کرد!

همون روز اول وقتی دیدم پیمان چقدر راحت از دوست دخترای قبلیش حرف میزنه و وقتی بهش گفتم من قبلا" با کسی دوست نبودم یه نگاه مسخره ای بهم کرد که انگارمطمئنه دارم دروغ میگم انزجارم ازش بیشتر شد! یه روز برف اومده بود و وقتی ما رفتیم مدرسه دیدیم مدرسه تعطیله من گفتم بهتر میریم خونه می خوابیم که پگاه گفت نه مامان های ما که اخبار نمی بینن که بفهمن مدرسه تعطیله بریم بگردیم من به هوای اینکه یه کم برف بازی می کنیم بعد میریم خونه دنبالش راه افتادم به اولین کیوسک تلفنی که رسیدیم پگاه گفت من یه زنگ کوچولو به محمد بزنم بعد از این که حرفاشون تموم شد رو به من کرد و گفت نیروانا جونم معضرت می خوام من نمی تونم با تو بمونم محمد کارم داره باید برم خونش منم گفتم باشه هر جور راحتی منم میرم خونه پگاه افتاد به التماس که نه ترو خدا تو بری مامانم می فهمه مدرسه تعطیل بوده آخه هم خونه هامون نزدیکه امکان داشت مامانش منو ببینه هم مامانامون با هم دوست بودن و می ترسید مامانم یه وقت تو حرفاش به مامانش بگه

خلاصه من موندم تو اون سرما تازه ساعت 7 بود و من باید تو خیابونا تا ساعت 2 الکی می چرخیدم مونده بودم تو سرما که چی کار کنم گفتم زنگ بزنم پیمان بیاد تا بالاخره امروز دیگه یه کاری کنم که شرش از سرم کنده شه همین کارم کردم و تا زنگ زدم قربون صدقه هاش شروع شد و یه ربع بعد اکباتان بود وقتی سواره ماشینش شدم همه جونم خیس شده بود اون هم بخاری را روشن کرده بود تا من گرم شم اول یه کم چرخیدیم بعد کنار یه پارک نگه داشت و تو ماشین نشستیم به حرف زدن

اون همون سوالی که دعا می کردم پرسید گفت: تو که تا حالا با کسی دوست نشدی چرا با من دوست شدی من هم همه ماجرا را براش تعریف کردم که اره سره این شد روی پگاه را کم کنم تا فکر نکنه عاشق قد و بالاش شدم بعد اون گفت من تا حالا از هیچ کدوم دوست دخترام خوشم نیومده ولی تو بد جوری به دلم نشستی (حالا خر بیارو باقالی بار کن) من هیچ کاری نکرده بودم که اون به عنوان یه پسر خوشش بیاد من حتی وقتی برا اولین بار دستشو آورد تا دست بده من دست ندادم از اون به بعدشم برا این که دوباره ضایع نشه دیگه دستشو جلو نیاورد! من خیلی رسمی و خشک باهاش حرف می زدم بدون حتی ابراز کوچکترین محبتی . ولی اون .....اون روز تو ماشینش یه آهنگ گزاشته بود که من گفتم خیلی قشنگه آهنگه دل من آریا و همین یه جمله من باعث شد اون دیگه هر شب اون آهنگو تو ماشینش بذاره و صداشم بندازه آسمون هفتم و دور خونه ما بچرخه!

همون روز بهش گفتم من هرگز وقتی بخوام ازدواج کنم با کسی که باهاش دوست بودم نمی کنم! اونم گفت در عشق هیچ اجباری نیست . بهش گفتم من اگه مدرسه ها تموم شه دیگه نمی تونم بیام بیرون گفت اشکالی نداره همین که من از دور ببینمت برام بسه بهش گفتم آقا من اصلا" اشتباه کردم با تو دوست شدم منی تا حالا با کسی نبودم می خوام از این به بعدم تنها باشم که اون گفت آخه چرا حالا تا هر وقت که تو می تونی بیرون بیای باش بعدش هم نخواستی من که نمی تونم زورت کنم! قرار شد فعلا" با هم باشیم !!!!!!!!!!!!

تا اینکه اسفند شد واون قرار شد از 19 اسفند بره کیش تا بعد از 13یعنی تقریبا" 2 ماه بود که من با هاش مثلا" دوست بودم روز آخری که اومده بود قبل از رفتنش منو ببینه تو ماشین که نشسته بودیم دسته منو گرفت اول دستمو از دستش کشیدم بیرون ولی دوباره دستمو که روی پام بود را گرفت تو دستش اول احساس کردم انقدر داغ شدم که همه تنم الان داره می سوزه پیمان گفت چرا انقدر یخی؟ ؟؟؟؟؟؟؟ باورم نشد من داغ بودم داشتم می سوختم و اینو به وضوح احساس می کردم!دیگه نتونستم دستمو از دستش بیرون بیارم تازه هر چی می گزشت من احساس می کردم چقدر پیمان را دوست دارم!!!!!!!!!!!!!

تا اینکه بعد از خدا حافظی هر چی تا شب بهش فکر می کردم علاقم نسبت به پیمان بیشتر می شد و خیلی مسخره بود! ولی بعد از چند روز که گزشت فهمیدم همه اون احساسی که بهش داشتم هوس بوده نه عشق هیچ وقت فکرشم نمی کردم انقدر کم جنبه و بی ضرفیت باشم که فقط با یه دست گرفتن برم تو یه دنیای دیگه از خودم خجالت می کشیدم احساس می کردم چه گناه کبیره ای کردم که خدا منو نمی بخشه احساس عذاب وجدان می کردم احساس می کردم از اعتماد مامانم سو استفاده کرم!

پیوست فراموشی: یادم رفت بگم اون روز برفی بعد از این که از پیش پیمان اومدم خونه مامنم چه رفتار مهربانانه ای با من داشت فهمیده بود مدرسه ها تعطیل بودن هر چی پرسید کجا بودی گفتم با پگاه یه کم برف بازی کردیم و تو پاسازهای پشت مدرسه گشتیم .می دونستم اون اعتماد یه ذره ای هم که به من داشت به باد رفت گفت خوب چرا زنگ نزدی بگی کدوم گوری هستی منم گفتم نیست اگه زنگ می زدم شما با روی باز می گفتی برو برا خودت بگرد دخترم؟ گفت خوبه با اون پگاه افتادین تو خیابونا برا خودتون ج*گی می کنین تازه زبونتم درازه!

خیلی برام زور بود که اون حرفو ازش شنیده بودم همیشه همینجور بود مامانه پگاه همش پیش مامانه من می گفت من به دخترم اعتماد کامل دارم و مامانه من می گفت من به جامعه اعتماد ندارم اینها هنوز بچه اند و من همیشه کلم پر علامت سوال بود که چرا مامانه پگاه با اینکه تا حالا چند بار قضیه دوست پسراش را فهمیده میگه اعتماد دارم ولی مامان من...........

ادامه دارد     

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 3:10 بعد از ظهر  توسط نیروانا | 
پیوست تشکری: مسعود عزیز خیلی ممنون از کامنت های پر مهرت تو اولین کسی بودی که به وبلاگم سر زدی و نظرت کلی به من انرژی داد

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 1:29 بعد از ظهر  توسط نیروانا | 

بعد از امیر تصمیم گرفتم دیگه نه به دوست شدن با کسی فکر کنم نه این که به کسی اجازه مثل اون با احساساتم بازی کنه!

ولی زهی خیال باطل. بخت منو از اول با جوهر سیاه نوشته بودن!

دبیرستان تموم شد و من رفتم پیش دانش گاهی منی که 11 سالی که مدرسه می رفتم همه را سرویسی بودم دیگه خودم می رفتم و میومدم تازه داشتم جو بزرگ شدن را تجربه می کردم تنها سوار تاکسی شدن را ! شاید خیلی مسخره باشه ولی به نظر من همین یعنی بزرگ شدن!

از اونجایی که من همیشه بد شانس بودم پگاه خانوم هم شد هم مدرسه ای ما و هم راه من تو رفت و آمد. اولش خوب بود بود ولی بعد از چند ماه فهمیدم پگاه از اونجایی که علاقه شدیدی به شاگرد بقال ها داره یه دل نه صد دل عاشق بقالی شده که هر روز بعد از مدرسه از جلو مغازش رد می شیم و ازشم کلی هله هوله می خره

تازه با هر کسی هم که دوست می شد به قصد ازدواج بود از اون امین دوست پسر اولش گرفته تا همین شاگرد بقاله!

منم که مجبور بودم هر روز ظهر که از مدرسه بر می گشتیم یه 20 دقیقه ای وایسم تا پگاه خانوم با معشوق جدیدش وایسن یه جا و دلو قلوه هاشونو ردو بدل کنن.

دوباره زمزمه های پگاه در گوش من شروع شد (بابا تو هم با یکی دوست شو مامانت از کجا می خواد بفهمه ؟ اتفاقی نمیوفته که !و.......) تازه چون پیش دانشگاهی مثل دبیرستان حضور غیاب دقیق نداره خیلی وقتها کل ساعت مدرسه را می پیچوند به من می گفت با محمد رفتیم گشتیم ولی بعدا" فهمیدم که محمد خونه مجردی داره و همیشه گشتاشونو اونجا می زدن!

تازه محمد 8 سال از پگاه بزرگ تر بود فکرشو بکن پسرا تو این سن فقط قصد ارضا نیاز های جسمانی خودشون را دارن!

بگذریم از قضییه پگاه اینجا قرار زندگی من باشه نه اون!

خلاصه یه روز از مدرسه که بر می گشتیم و پگاه داشت رو مخ من کار می کرد که با یکی دوست شم 2 تا پسر که سوار یه ماشین بودن و به منه بیچاره گیر دادن پگاهم سریع گفت ببین همین خوبه ردش نکن نزدیک خونمون بودم از اینکه الان یکه ببینه که این دوتا دارن کنار ما میان و هی حرف میزنن دوباره طبق معمول دستام رفت رو ویبره و رنگم سفید شد به پسره گفتم آقا ترو خدا برو الان یکی می بینه پسره هم عین بچه های خوب رفت من رسیدم در خونمون تا اومدم درو باز کنم دیدم دوباره اومدن و داره یه کاغذی که معلوم بود روش شمارست را نشونم میده منم سریع رفتم خونه و دیدم اون شمارشو انداخت تو حیاطمون!

اصلا" فکرشم نمی کردم که برم و شمارشو بر دارم این کارم نکردم!

21 دی ماه 83 وقتی ما داشتیم از مدرسه بر میگشتیم دوباره همون پسره را دیدم بازم تو ماشین بود تا منو دید زد رو ترمز و گفت ااااااااااااااااااین خودشه چرا زنگ نزدی؟ من اصلا" نگاهشم نکردم ولی پگاه گفت می خواسته زنگ بزنه ولی شمارتو گم کرده اونم گفت فدای سرت دوباره میدم فقط تو زنگ بزن.از اینور من یواشکی به پگاه فهش میدم که باهاش حرف نزن از اون ور پگاه شمارشو گرفت و گذاشت تو دسته من اسمش پیمان بود .بعد از رفتن پسره به پگاه گفتم چرا گرفتی من بهش زنگ نمی زنم ولی اون گفت چرا مگه چی میشه فاصله مدرسه تا خونه زیاده کسی نمی فهمه!اون روز وقتی اومدم خونه خیلی فکر کردم به این نتیجه رسیدم که اگه حتی فقط 2 بار هم باهاش بعد مدرسه قرار بزارم و چند بار تلفنی باهاش حرف بزنم دیگه زبون پگاه کوتاه میشه که هی به من بگه از مامانت میترسی!

2 روز بعد در حضور پگاه به پیمان زنگ زدم اصلا" ازش خوشم نمیومد ولی از رو ناچاری باهاش پشت کتابخونه که یه پارک بود قرار گزاشتم. پیمان اومد من تنها بودم سوار ماشنش شدم و همون طرفا یه دوری زدیم خیلی معمولی اون هی سوال می کرد و من جواب میدادم (بابات چی کارست ؟ چنتا بچه اید؟تاریخ تولدم و......)

بعد از حدود یه ربع گفتم بیا یکم پیاده راه بریم اونم کنار همون پارک نگه داشت و پیاده شدیم . پیاده شدن همانه حال من از پیمان بهم خوردن همانا .چیزی که می دیدم باورم نمی شد! اون هم قد من بود! من قدم 165 تازه چون من لاغر تر بودم بلند تر هم به نظر میومدم

اولین نیمکتی که بهش رسیدیم نشستم گفت مگه نمی خاستی راه بری گفتم نه!

نه می تونستم بهش بگم آقا من از مرد قد کوتاه برا خودم که نسبتا" قدم بلنده بدم میاد نه اینکه اصلا" مسئله قد را به روش بیارم!

ادامه دارد  

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 1:22 بعد از ظهر  توسط نیروانا | 

از دیدن اون منظره یعنی وقتی دیدم امیر برا من فیلم بازی کرده و داره صاف صاف برا خودش راه میره خیلی حالم خراب شد از اینکه تمام این 9 ماه منو فیلم کرده لجم گرفت از اینکه نمی دونستم پیام چی بهش گفته از اینکه هر چی ا ز پیام پرسیدم گفت یه سری حرف مردونه بوده و به من نگفت!همه اینها داشت دیونم می کرد.

دیگه امیر نیومد ! دیگه صوت نزد!دیگه زنگ نزد!

بعد از عید بود که من اوریون گرفته بودم و 2 هفته باید استراحت می کردمو مدرسه نمی رفتم !یه روز ظهر که روتختم دراز کشیده بودم صدای صوتش اومد شاید از آخرین باری که این صدا را شنیدم3 ماه می گذشت اول باورم نشد ولی دوباره اون صدا اومد رفتم پشته پنجره و دیدم امیر اون پایین وایساده و تا منو دید روشو کرد سمت جنوب کوچه و دوباره صوت زد و دیدم 2 تا دختری که بهشون می خورد 12 ساله باشن برگشتن و عقب را نگاه کردن امیر با دستش علامت تلفن داد و اون دختره هم کاغذ دستشو آورد بالا وتکون داد و داد زد حتما"!!!!

من که عین بهت زده ها داشتم نگاه می کردم دیدم امیر دوباره بالا را نگاه کرد و خندید و رفت!!!!!!!!

برای اولین بار تو زندگیم معنای شکست را فهمیدم!

سر کوچمون پارک بود ولی امیر همیشه با هر کی می خواست دوست شه یا قرار داشت جلو خونه ما بود و تازه یه کاری می کرد که منم بفهمم اون پایینن .یاد بلند می خندید یا بلند حرف می زد یا صوت میزد و بعدش می گفت فرهاد بیا! در حقیقت منو صدا می کرد ولی در ظاهر با صوتش یکی از دوستاشو صدا می کرد!

بگذریم که یه دختره دبیرستانی چقدر از دیدن این صحنه ها خورد میشد

برا اتاقم پرده های کلفت گرفتم تا هم اتاقم تاریک شه هم در حقیقت یه زندون برا خودم درست کردم و تو خونه هم همش یا هدفن گوشم بود یا انقدر صدای ظبط را بلند می کردم که دیگه صدای تو کوچه را نشنوم!

دیگه از اون به بعد من هرگز از کوچشون رد نشدم ! اگر هم یه وقت یه جایی هم دیگرو میدیدم حتی به سمت هم نگاه هم نمی کردیم ولی نمی دونم چرا هنوزم بعد 6 سال وقتی می بینمش قلبم تند تند میزنه هنوزم هم احساس می کنم دوسش دارم !ولی دیگه این غرور که جای هر کدوممون تصمیم میگیره.

پایان دبیرستان پایان ماجرای امیر!

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط نیروانا | 

تابستونی که می خواستم برم دوم دبیرستان یه روز دسته آنا رو گرفته بودم و از کوچمون رد می شدم دیدم یه گله پسر وسط کوچمون وایسادن دیدم هر طرفی راهمو کج کنم بازم از کنار چند نفرشون باید رد شم تصمیم گرفتم بدون این که راهمو کج کنم از وسطشون رد شم در همین حین دیدم یکی از پسرا زل زده داره نگاه می کنه قدشم بلند بود از اون بالا داره برو بر منو نگاه می کنه منم برا اولین بار تو زندگیم برگشتم جواب یه پسر غریب را دادم زل زدم و بهش گفتم چیه چرا این جوری نگاه می کنی  ایکبیریییییییییییییییی!!!!!

اونم گفت ایکبیری نه بیر ایکیب! بعدشم همه دوستاش زدن زیر خنده !

حس عجیبی بهم دست داد یه حس خیلی غریب ! بعدها که دقت کردم دیدم همشون خونشون وسط کوچمونه تازه فهمیدم اسمش هم امیر بود نمی دونم چرا ولی دورا دور می پاییدمش خونه ما نبش کوچست و ته کوچمون پارک اونا هر شب ساعت 9 می رفتن پارک و ساعت 11 برمیگشتن لازم نبود ساعتشو حتما" بدونم چون انقدر با سرو صدا رد میشدن که همه محل را صدای اونا بر می داشت هر شب موقع رد شدنشون چراق اتاقمو خواموش می کردم و یواشکی از پشت پرده نگاهش می کردم یه شب نمی دونم چی شد که یهو بالا را نگاه کرد و تو اون تاریکی منو شناخت و بلند به همه دوستاش گفت اونجارو !!!!!!!!!!!! بعد شروع کرد صوت زدن و بعد رفتن ! نیم ساعت بعد دیدم دوباره صدای صوتش میاد پاشدم از پنجره نگاه کردم دیدم تنهاست و داره بای بای میکنه منو می گیه انقدر ترسیدم که سریع پرده را کشیدم و اومدم رو تختم ولو شدم از یه طرف ترسیده بودم که نکنه یکی منو دیده باشه و یه حس دیگه هم داشتم که مثه این بود که یکی داره از درون قلقلکم میده با کلی افکار اینجوری بالاخره خوابم برد

فردا صبحش که بیدار شدم مشغول تمیز کردن اتاقم بودم که دیدم داره صدا صوتش میاد منم عین این مسخ شده ها به طرف پنجره کشیده شدم و دیدم با یکی از دوستاش روی پله خونه رو بروییمون نشسته تا منو دید با سر سلام داد منم نیشم تا بنا گوشم باز شد از ترس اینکه کسی تو اون حال ما  رو نبینه سریع اومدم کنار! این ماجرا ادامه دار شد جوری که اگه یه روز صبح بیدار می شدم و اون نمیومد حسه خیلی بدی پیدا می کردم !

انقدر اومد و منو زیر نظر گرفت تا همه رفت وآمد های من دستش اومد البته من اون موقع تنها جایی که می رفتم کلاس زبانم بود که اونم 5 تا کوچه بالا تر بود اون موقع تابستون بود و مدرسه نمی رفتم ولی اگه مدرسه هم می رفتم سرویسی بودم  از همه بدتر اینکه خونه دایی مامانم کوچه پایین خونه ما بود و اون دایی 2 تا پسر داشت که هم سنو سال امیر بودن . ترس اینکه نکنه با هم دوست باشن و اونها هم بفهمن به استرسم اضافه

 می کرد تصمیم گرفتم که دیگه نه پشت پنجره برم نه اینکه از کوچشون رد شم ولی زهی خیال باطل چون

 نمی تونستم  این شده بود برام یه رفتاری که غیر ارادی ازم سر میزد بدون اینکه فکر کنم تا صداش میومد من می رفتم و می دیدمش

از کلاس زبانم بگم که همیشه 15 مین قبل از من حاضر آماده جلو در خونمون وایساده از اون ورم 15 مین قبل از زنگ میومد اونم چه اومدنی با همه دوستاش پشت سرم راه میوفتادن

خیلی برام جالب بود روزهای اول که دیده بودمش یه تیپی مثل بچه ها داشت حتی موهاشم درست نمی کرد ولی کم کم راه افتاد خیلی بامزه بود وقتی اولین بار زل زده بود و موهاشو درست کرده بود بگذریم که الان یکی از فشن ترین پسرای محلمون شده !

درونم جنگی بود که نگو از طرفی نه هنوز 2کلمه با هم حرف زدیم و من احساس می کنم شدیدا" دوسش دارم نه می تونستم این ریسک را بکنم که با هاش دوست شم بیشتر از ترس پسر دایی های مامانم

این شده بود که وقتی میومد زیر پنجرمون میرفتم و می دیدمش ولی وقتی بیرون می دیدمش محلش نمی زاشتم در حقیقت هم خودم را مسخره کرده بودم هم اون امیر بیچاره را!

چند وقت بعد فهمیدم که پگاه با یکی از دوستای امیر به اسم محمود دوسته که تو کوچه ما هستن نمی دونم چه جوری امیر فهمیده بود من دوست پگاهم که شمارشو داده بود به محمود که محمود بده به پگاه و اون بده به من من شمارشو گرفتم و با تمام وجود از داشتنش خوشحال شدم ولش بهش زنگ نزدم!

تا اینکه نمی دونم امیر از پگاه شمار خونمون را گرفت یا از پسر همسایمون که دوستش بود! ولی یه روز عصر که بابام اومد خونه و با مامان و آنا رفتن بیرون طبق معمول من موندم خونه که مثلا" درس دارم هنوز 5 مین  از رفتنشون نگزشته بود که تلفنمون زنگ خورد وقتی گوشی را برداشتم دیدم یه پسره که داره سلام میکنه نیازی به فکر کردن نبود امیییییییییییییییییییییییییر بود!

از طرفی انقدر خوشحال بودم که دارم باهاش حرف میزنم از طرفی هم همون مسائلی که گفتم مانع از حرف زدنم شد بهش گفتم خواهشن دیگه مزاحم نشین و تا اومد توضیح بده قطع کردم. گریم گرفته بود دلم می خواست دوباره زنگ بزنه و من بگم غلط کردم قطع کردم می خواستم بهش بگم امیر خیلی دوست دارم !تو همین فکرا بودم که زنگ زد تا گوشی را برداشتم گفت نیروانا بزار برات توضیح بدم منم بر خلاف حتی انتظار خودم گفتم آقا مزاحم نشین و دوباره تق گوشی را گزاشتم باورم نمی شد که من این حرفو زدم منی که آرزوم بود باهاش حرف بزنم ولی اینجوری کردم!

تصمیم گرفتم یه کاری کنم که تکلیفم را با خودم و اون طفلی روشن کنم کلی فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که به پسرداییم بگم بیاد با اون حرف بزنه و بگه من شرایتشو ندارم همین کارم کردم برا پیام (پسر داییم) تعریف کردم واونم گفت روزی که کلاس داری و اونم میاد را بگو تا من بیام باهاش حرف بزنم.

منم گفتم و اون روز وقتی کلاسم تموم شد دیدم پیام با یکی از دوستاش منتظرم هستن سلام کردیم و راه افتادیم

یکم جلو تر امیر را دیدیم بر عکس همیشه که با یه گله از دوستاش میومد تنها بود دلم هری ریخت گفتم نکنه بزننش من عجب خری بودم فکر اینو نکرده بودم خوب دوسش داشتم دلم نمیومد تا به خودم بیام دیدم کشوندنش تو کوچه و .........

دو روز بعدش کلاس داشتم 2 روز بود که ندیده بودمش !

کلاس که تعطیل شد مطمئن بودم که دیگه نمیاد ولی در کمال نا باوری دیدم اون ور میدون کلاسم نشسته با یکی از دوستاش نزدیک که شدم دیدم پاشد عصا دستش بود سرشم با باند بسته بود.......

یکم دیگه لفتش می دادم همونجا بغضم می ترکید

داشتم به سرعت باد راه میومدم که گفت مگه نمی بینی من با عصام نمیتونم بدو ام!

جوابشو ندادم و به سرعتم اضافه کردمو اومدم خونه مامانم نبود تا رسیدم تلفن زنگ زد امیر بود گفت فقط می خوام بدونم خودت خواستی یا اتفاقی بود منم گفتم به خدا من شرایتشو ندارم به پیام گفتم برات توضیح بده اونم خندید و گفت بله خیلی قشنگ توضیح داد من گفتم معضرت می خوام خداحافظ!

تقی گوشی را گزاشتم و این بغض چند وقته ترکید و تا تونستم گریه کردم و از ترس اینکه مامانم الان میاد و می پرسه چی شده خودم را بخواب زدم!

فرداش سوار سرویس داشتم از مدرسه میومدم که امیر را با یکی از دوستاش دیدم که دارن میرن مدرسه ولی نه از اون باندا خبری بود نه از عصا و صاف صاف داشت برا خودش راه میرفت!!!!!!!!!!!!!!1

ادامه دارد    

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 7:14 بعد از ظهر  توسط نیروانا | 

ما تو یه آپارتمان 9 واحده زندگی میکنیم وقتی کلاس اول دبستان را به نیمه رسوندم اومدیم اینجا اون موقه چون ساختمون ما نوساز بود تقریبا" همه واحد ها خالی بود و هنوز کسی برا زندگی نیومده بود فقط یه پیرزنی قبل ما آمده بود که پسرش ایران نبود و اون تنها زندگی می کردو من کارم این شده بود که همش دعا کنم که همسایهامون که قرار بیان دختر همسن من داشته باشن که من بتونم باهاش بازی کنم ولی از این 7 واحد دیگه تنها 1 خونواده اومدن که یه دختر یک سال کوچیکتر از من داشتن و بقیه همه پسر داشتن اونم چه پسرایی از دیوا راست بالا می رفتن . ولی بازم جای شکرش باقی بود که یه دختر هست .می دونی آخه من واقعا" تنها بودم تک فرزند نه خواهری نه برادری !تنهای مطلق! بابام اکثرا" معموریت بود و مامانم هم که خیلی دلش می خواست من اونو مثل دوستم بدونم نمی دونی چقدر شب های که بابام نبود میشست و با من خاله بازی میکرد چقدر دلش می خواست وقتی از مدرسه میام خونه تمام اتفاقات اون روز را براش تعریف کنم ولی چه کنم که من هیچ وقت نتونستم خواستشو براورده کنم همیشه احساس دوری خیلی زیادی باهاش میکردم نه تنها از خاطرات تو مدرسه براش تعریف نمی کردم بلکه حتی چیز های مهمتری را هم خیلی بی دلیل پنهون می کردم خیلی وقتها زمان کارنامه گرفتن و جلسه اولیا ومربیان را هم بهش نمی گفتم خدا میدونه چقدر هم به خاطر این مسائل کتک خوردم

ولی بازم لام تا کام حرف نمی زدم بلکه خودم را ازش دور تر هم احساس می کردم ولی تو مدرسه انقدر حرف میزدم که همه معلمام شاکی بودن خدا می دونه چقدر به خاطره این پر حرفی و حاضر جوابیام مدرسه مامانم را خواست و مامانم هم چقدر خوب یاد گرفته بود منو چه جوری تنبیهم کنه جوری که همیشه جای بشگوناش روی دستام و رونام سیاه بود تابستونا که همه بچه ها شلوارک و تاپ می پوشیدن من لباس آستین بلند و شلوار می پوشیدم تا کبودی دستام معلوم نشه

تنها معلمی که تو این 12 سال مدرسه منو درک کرد معلم کلاس چهارمم بود خانوم قاضی اسد اون نه تنها منو دعوا نمی کرد بلکه همیشه می گفت نیروانا چون خونه تنهاست باید حداقل تو مدرسه خودشو تخلیه انرزی کنه تا افسردگی نگیره شاید تنها آدمی بود که تو این 20 سال زندگی منو درک کرد

هر وقت یکی از آشناهامون بچه دار میشد من 1 هفته تمام گریه می کردم تا آخر انقدر تبم می رفت بالا که بیمارستانی میشدم نمی دونم چرا ولی احساس می کردم اگه یه خواهری یا برادری داشتم انقدر احساس تنهایی نمی کردم قافل از اینکه دیگه دیر شده حتی اگه یه بچه هم به جمعمون اضافه بشه انقدر فاصله سنیمون زیاده که هیچ کمکی به تنهایی من نمی کنه!

بگزریم روزها و شبهام با این دقدقه ها می گزشت تا اینکه قرار شد مینا همون دختر همسایمون از ساختمون ما بره شاید این اولین باری بود که به معنای کامل احساس بدبختی کردم دوباره شروع کردم به دعا که خدایا کسی که جاشون میاد دختر داشته باشه اون موقه تابستونی بود که بعدش من می رفتم پنجم.

یه روز صبح من خواب بودم که مامانم اومد بیدارم کرد که نیروانا پاشو ببین کی اومده دیدم یه دختر هم سن و سال من کنارشه نمی شناختمش ولی قیافش آشنا بود حس کردم تو مدرسمون دیده بودمش من هنوز گیج بودم که مامانم گفت این پگاه همسایه جدیدمون هم سن تو و تو مدرستونه با اینکه انگار دنیا رو بهم داده بودن ولی برا اینکه پرو نشه خیلی خشک باهاش سلام الیک کردم ولی بعد از چند ساعت یخمون کامل باز شد. پگاه یه برادر به اسم بهنام داشت که چند سالی از ما بزرگتر خلاصه تابستون تموم شدو ما دوباره مدرسه رو شدیم زمانی که

داشتم پنجم را می خوندم مامانم بار دار شد و سونوگرافی گفت که دختره اولش به اندازه همه دنیا خوشحال بودم ولی بعد از اومدنش فهمیدم اینم نمی تونه نیازهای منو ارضا کنه اسمشو گزاشتن آناهیتا .شیرین بود سرگرممون کرد بود ولی با اومدنش مامانم اون ضره بینشو از رو من برداشت مامان من همیشه میشست درس های منو می خوند و همه را لغت به لغت به خوردم می داد ولی با اومدن آنا دیگه وقته این کارارو نداشت برای همینم منی که اصلا" یاد نگرفته بودم چه جوری درس بخونم با وارد شدن به مقطع راهنمایی افت شدید تحصیلی کردم!

 پگاه از اول راهنمایی سرو گوشش می جنبید برا اولین بار به پسر بغال روبروی مدرسمون نامه عاشقانه داد پسره کثافتم نامه را برداشت یه نگاهی بهش کرد و گفت من اینو می دم به مدیرتون منو پگاهم از ترس داشتیم میمردی

خلاصه پگاه حسابی افتاده بود تو این خطا آخرشم با یه پسر دبیرستانی که مدرسشون پایین مدرسمون بود دوست شد !فکرشو بکن پگاه ابروهای پری داشت کلاس اول راهنمایی وسطه ابروهاشو همه را کند جالب اینه که مامانش نفهمیده بود ! مدرسه فهمیدو مامانش را کشوندن مدرسه که آره دخترتون این کارو کرده مامانش بیچاره کپ کرده بود سه روز اخراجش کردن و قضیه تموم شد ولی از همون موقع ها این زمزمه های پگاه داشت دیونم میکرد که من چون از مامانم می ترسم با کسی دوست نمی شم اسم دوست پسرش امین بود که ما جوجو صداش می کردیم یه دوست داشت به اسم فرشاد که همش به من گیر میداد و از اینور پگاه هی تحریکم می کرد که مامانت نمی فهمه ولی من می گفتم مامانم مهم نیست من خودم دوست ندارم با کسی دوست شم در صورتی که به اندازه مرگ از مامانم می ترسیدم

همه این قضایا باعث شد تا من با پگاه فاصله بگیرم از ساختمونمون رفتن و این اولین باربود که دلم نمی خواست کسی که جاشون میاد دختر داشته باشه از طعنه زدنهاش خسته شده بودم دلم می خواست تنها باشم!

ما رفتیم دبیرستان و پگاه از مدرسه ما رفت هیچ وقت نتونستم با کسی ارتباط صمیمی بر قرار کنم و همچنان تنها بودم تا بالاخره زمانی که رفتیم دوم دبیرستان و موقع اتخاب رشته شد از هیچی خوشم نمیومد هیچ چیزی برام جالب نبود همینجوری و بدون هیچ هدفی رفتم تجربی پگاه هم بنا به رشتش که اونم رفت تجربی اومد مدرسه ای که من توش بودم ولی این دفعه دیگه فاصله ها رو حفظ کردم و نذاشتم دوباره وارد حریم شخصیم بشه ولی گوشه کنایهاش بهم میرسید

ادامه دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 4:50 بعد از ظهر  توسط نیروانا | 

سلام

خیلی وقته یه حسی مثل خره افتاده به جونم تا منم زندگیمو بنویسم البته این یه حس جدید نیست بر میگرده به 3 سال پیش زمانی که احساس کردم هیجان انگیز ترین اتفاق زندگیم داره میوفته و چون کسی را نداشتم که براش تعریف کنم تمام اون لحظات و خاطراتم را در برگهای دفتری ثبت کردم که بعد از اون هم چون عادت به این کار کرده بودم ادامه دادم وتا ریز و بم زندگیم را و حتی سکرت ترین راز هامو توش نوشتم غافل از این که وقتی هیچ کدوم از اطرافیانم نمیتونستن راز دارم باشن از یه دفتر بی جون چه اتظار بیهوده ای داشتم یه روز صبح که بیدار شدم طبق معمول همیشه دفترمو لای یکی از کتابهای درسیم گذاشتم و مشغول نوشتن اتفاقات دیروزش شدم که یک دفعه مامانم اومد تو اتاق و منم که تابلو رنگم مثه گچ سفید شد و دستام رفت رو ویبره حتی اگه مامانم قبلش چیزی نفهمیده بود با اون حال تابو من حسابی شک کرد که یه خبری هست خیلی بی مقدمه دفترمو برداشت منم که آماده گریه کردن اینه نینی ها بغضم ترکیدو گفتم مامان بازش نکن مامنم گفت مگه چیه گفتم دفتر خاطراتم دلم نمی خواد بخونیش مامانم هم پاشد از اتاق رفت بیرون و چیزی نگفت. می دونتم دیگه نمی تونم اون دفترمو تو خونه نگه دارم هیچ کسی هم نبود که بهش انقدر اعتماد داشته باشم که بخوام بدم برام نگهش داره تصمیم گرفتم سخت ترین کار زندکیم را بکنم و اون دفتر را سر به نیست کنم .عصر همون روز کلاس داشتم دفترم رابرداشتم و از خونه زدم بیرون

و تلخ ترین خاطره 18 سالگیم را خودم ساختم با دستای خودم اون دفتر را ریز ریز کردم

از اون به بعد خوب چون هم به نوشتن عادت کرده بودم هم اینکه دیگه سنگ صبوری نداشتم که بشینم براش غمام و همون شادی های کوتاهم را براش بگم و دیگه تحمل اینکه بخوام تو یه دفتر دیگه شروع کنم و دوباره همونجوری پارش کنم را نداشتم همه حرفام را تو خودم نگه داشتم و این باعث شد هر روز غم گین تر و افسرده تر بشم !

نزدیک 2 سال وبلاگ های زیادی را خوندم و عاشق این دنیای مجازی با دوستی های مجازیش و ادم های مجازیش شدم

فکر کردم اینجوری هم یه دفتر خاطرات آنلاین دارم هم این که می تونم دوستهای جدیدی پیدا کنم که هم بتونن راهنماییم کنن هم دوسشون داشته باشم به دور از تمام این دوستی های به ظاهر حقیقی ولی پلید!

اگه از خودم بخواین بدونین من یه دختر 20 ساله اسم اصلیم نیروانا نیست ولی ترجیح میدم تو این دنیای مجازی منو به این اسم بشناسین امسال سال سومی که کنکور می خوام بدم پارسال با کلی عشق زبان قبول شدم ولی همه خانوادم گفتن زبان را همه باید بلد باشن زبان که رشته نشد! و مجبورم کردن که بشینم و دوباره بخونم تنها شانسم این بود که گفتم باید زبان را برام ذخیره کنید که حداقل پشتم به اون گرم باشه هنوزم که 2 ماه مونده به کنکور میدونم که من امسال هیچی قبول نمی شم و همون زبان را می رم و این وسط فقط یک سال عمرم الکی به بطالت گزشت.

بقیه اسم ها و شخصیت ها همه حقیقی و اسم خودشون را میزارم

چیزه زیادی از وبلاگ نویسی بلد نیستم امید وارم بتونم دوستانی پیدا کنم که بتونن منو راهنمایی کنن

همتونو دوست دارم و می بوسمتون

نیروانا

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط نیروانا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام من یه دختر 20 ساله اهل یکی از مناطق غرب تهران اسم واقعی من نیروانا نیست ولی ترجیح میدم اینجا منو به این اسم بشناسین دلم می خواست یه دفتر خاطرات آن لاین داشته باشم امیدوارم بتونم تو این دنیای مجازی دوستای خوبی پیدا کنم که بتونن منو راهنمایی کنن

نوشته های پیشین
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
پیوندها
داداش مسعود
دلم پر می کشه تا آسمون هفتم(تینا عزیزم)
ای کاش قلب ها در چهره ها بودند(نازآفرین)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM